آموزش داستان و داستان نویسی

تخیل در داستان “کتاب راه داستان اثر کاترین آن جونز”

تخیل مهم تر از دانش است.

«آلبرت آنشتاین»

مخترع آمریکایی، جورج واشنگتن کارور، برده به دنیا آمد اما بعدها یکی از بزرگ ترین شیمی دانان تاریخ آمریکا شد و کاربردهای متعدد و تا آن زمان ناشناخته ای برای بادام زمینی معمولی کشف کرد. کارور می گوید« به هر چیزی که عشق بورزید رازهایش را بر شما خواهد گشود.» پس ببینید به چه چیزی عشق می ورزید.

من، به عنوان بازیگر و نمایشنامه نویس، به درام های شخصیت محور عشق می ورزیدم. نخستین فیلمنامۀ من به نام همسر کریسمس، با بازی جیسون روباردز و جولی هریس، تبدیل به یک استثنا برای قاعده ی معاشقه و خشونت شد که فرمول موفقیت در سینمای معاصر هالیوود به شمار می رود. این نویسنده را تعقیب و گریز ماشین ها و جلوه های ویژه وسوسه نمی کرد؛ فقط به دنبال اتفاقاتی بود که در یک فضای کوچک و صمیمی میان دو آدمِ تنها روی می داد. دوستان خیرخواه نصیحتم می کردند که یک داستان ساده درباره دو شهروند بازنشسته که آخر هفته را با هم می گذرانند، بدون معاشقه و خشونت، هرگز به عنوان یک فیلم هالیوودی خریدار ندارد . اما دست سرنوشت دخالت کرد. اعتقاد و تجربۀ شخصی من این است که هروقت آن راهنمای درونی را دنبال کنید، به شکلی اغلب جادویی از بیرون جواب مثبت می گیرید.

تازه فیلمنامۀ همسر کریسمس را نوشته بودم که از من دعوت شد به هالیوود بروم و «جایزۀ جولی هریس» را برای نمایشنامۀ زنانِ نهرِ سدر بگیرم. پشتیبان مالیِ جایزه«انجمن تئاتر بورلی هیلز» بود و قرار بود خانم هریس_ که ایشان را هرگر قبلا ندیده بودم_ جایزه را در یک ضیافت مجلل در بورلی هیلز به من اهدا کنند. بنابر این فیلمنامه جدیدم را برداشتم و به هالیوود رفتم. در شب مراسم، جولی هریس افسانه ای را ملاقات کردم و گفتم به تازگی اولین فیلمنامه خودم را نوشته ام، و اینکه خودش بهترین آدم برای ایفای نقش اصلی است. پرسیدم ممکن است آن را بخواند؟ (تصادفا یک نسخه از فیلمنامه را در ماشینم داشتم!)

خانم هریس همان شب فیلمنامه را خواند و صبح روز بعد تماس گرفت و گفت خیلی دوست دارد در این نقش بازی کند. فقط بیست و چهار ساعت از حضور من در هالیوود می گذشت و تنها کسی که در آنجا می شناختم جولی هریس بود.روز بعد به نیویورک برگشتمو در برادوی به تماشای اجرای جدیدی از نمایشنامه کامث مرد یخی اثر یوجین اونیل ، با بازی جیسون روباردز رفتم. جیسون  را از زمانی که خودم بازیگر بودم می شناختم؛ لذا فیلمنامه به دست، به پشت صحنه رفتم تا با او سلام و احوال پرسی کنم و در ضمن فیلمنامه را هم به او بدهم. یک هفته بعد جیسون تماس گرفت و گفت دوست دارد در کنار جولی هریس این نقش را بازی کند. چند ماه بعد، در تورنتو مشغول فیلمبرداری بودیم. و از آنجا که بازیگران را خودم انتخاب کرده بودم، اسمم به عنوان دستیار تولید نیز در تیتراژ آمد. بنابر این در فاصله ای کوتاه ، تبدیل شدم به تهیه کننده و نیز فیلمنامه نویسی که کارش تولید شده.

در واقع شروع کار من در هالیوود، داستانی شبیه به داستان سیندرلاست. فیلم در شبکه تلویزیونی کابلیHBO به نماش در آمد و نامزد جایزۀ «کِیبِل اِیس» برای بهترین فیلم، بهترین فیلمنامه، بهترین بازیگر مرد و بهترین بازیگر زن شد. بیش از دویست نقد ستایش آمیز دریافت کردم، که به من ثابت کرد مردم به دنبال چیزی متفاوت هستند، حتی در تلویزیون! تنها کاری که کرده بودم پیروی از مضامینی بود که احساس شدید و پر شوری نسبت به آنها داشتم، یعنی مضمون تنهایی و اینکه هرگز نمی توان گذشته را دوباره زنده کرد. همۀ کاری که کردم همین بود…البته به علاوۀ نشستن و نوشتن داستان.

سخت ترین بخش کار نشستن است. این جمله را در اولین جلسۀ تمام کلاس هایم روی تخته می نویسم. و بعد اضافه می کنم که هیچ تضمینی نیست که داستان، کتاب، نمایشنامه یا فیلمنامۀ بزرگی بنویسید. اما به قول شاه لیرِ شکسپیر« از هیچ، هیچ زاده می شود». تا ننشینید و یک داستان ننویسید، هرگز نمی توانید یک داستان بزرگ بنویسید. و برای این کار باید مقداری شهامت در شما باشد. تجربه به من نشان داده که برای نوشتن شهامت لازم است، چه اولین کارتان باشد و چه پنجاهمین کار!

نوشتن نه به معنای غلبه بر ترس ، که به معنای ادامه دادن به رغم ترس است! در واقع، ترس باعث تنش می شود که لازمۀ هر فرآیند خلاقانه ای است. لذا به ترس اعتماد کنید. وجود آن به این معناست که در مسیر درست هستید.

هدفِ نخست از نوشتن این است که چیزی را در خودتان روشن و آشکار کنید، اما تنها را انجام این کار این است که آن را از خودتان بیرون بریزید. هدف دوم از نوشتن این است که آن را با دیگران در میان بگذارید و به عنوان یک شَمَن امروزی، آینه ای برای عموم بشریت فراهم کنید.

نخست باید در داستانی که انتخاب کرده اید، معنایی برای خودتان کشف کنید و سپس فرمی را بیابید که می تواند برای دیگران هم با معنا باشد. به علاوه، توجه داشته باشید هر داستانی که می نویسید تجربۀ یکسر متفاوتی است، هم به لحاظ خاستگاه و منشا و هم به لحاظ فرآیند. به همین دلیل است که با هر فرمول حاضر و آماده برای نوشتن هر چیزی مخالفم . فقط باید فضایی را در درون خود خلق کنید و به داستانتان گوش بسپارید. همان شما را راهنمایی خواهد کرد. بهترین قالب برای یک قصه ممکن است داستان کوتاه یا رمان باشد و برای دیگری، نمایشنامه یا فیلمنامه. اما به خاطر داشته باشید که نخست اشتیاق است بعد فن. اساس هنر استفاده از فرم بیرونی برای انتقال یک تجربۀ درونی است. این رشتۀ مقدس، کُنه وجود یا روحتان، شما را به لحاظ عاطفی به آنچه می نویسید مقید می کند، و اگر به آن احترام بگذارید، شما را به مقصود می رساند. داستان هایی که از این هسته مرکزی تراوش کرده باشند، کوه ها را به حرکت در می آورند و حتی وسیلۀ امرار معاش می شوند. سال ها قبل نیویورک تایمز مصاحبه ای با من کرد درباره رویکردم به تدریس و این جمله را از من نقل کرد که « ما نامتوازن شده ایم و فقط در سرمان زندگی می کنیم . نوشتن، به قصد خدمت به روح ، باید فنّ بیرونی را با دنیای درونی الهام و احساس ادغام کند».

در اینجا با نوعی تمرین برای تجسم آشنا می شوید که می تواند منابع و نیروهای پنهان شما را به کار گیرد. و هرگز فراموش نکنید که با ارزش ترین منبع شما خودتان هستید. اگر همین حالا هم یک نویسندۀ حرفه ای هستید، تقاضا می کنم تمرین های زیر را به نحوی انجام دهید که گویی هرگز پیش از این دست به قلم نبرده اید. طوری به صفحۀ سفید نزدیک شوید که انگار بار اولتان است . می توانید موقع انجام این تمرین، موسیقی مذهبی یا ملایم گوش کنید. این تمرین در واقع نوعی وردخوانی یا مراسم آیینی است برای احضار کردن الهۀ هنر.

تمرین : گفتگوی روح

 

چشم ها را ببندید ، به فضای مقدسی که به واسطۀ نیت ما شکل گرفته ، اعتماد کنید. حالا سه بار نفس عمیق بکشید. دم و بازدم . موقع بازدم، به این فکر کنیدکه «تمام ترسم را از این سفر درونی ، از خودم دور می کنم». این فکر را در دو بازدم بعدی هم تکرار کنید. نفس بکشید… بیرون بدهید. «تمام ترسم را از این سفر درونی از خودم دور می کنم». و بدین سان، سفر آغاز می شود.

تجسم کنید مسیری طولانی در برابرتان امتداد یافته. می تواند جایی باشد که آن را می شناسید یا جایی کاملا تازه. می تواند از میان جنگلی تاریک بگذرد یا از میان کوه های سر به فلک کشیده. در جایی از مسیر، به یک دروازۀ آهنیِ کهنه می رسید. دروازه قفل است و پوشیده در تاک ها. دست در جیب می کنید و کلید آنجاست.کلیدی بزرگ و سنگین. کلید در را قفل می کنید و یک دورکامل می چرخانید. دروازه باز می شود. حالا یک بار دیگر نفس عمیق بکشید، تتمۀ ترس را از خودتان دور کنید و از دروازه عبور نمایید.

وارد یک باغ شده اید. می تواند یک باغ انگلیسی یا شاید یک باغ ذن ژاپنی باشد، با فانوس های سنگی، برکه ای آرام، نیلوفرهای سفیدو ماهی های قرمز. یا هر باغ دیگری که دوست دارید ،آن را ببینید. گل ها باز شده اند. از عطر گل ها مست می شوید و لبخند می زنید. درست مقابلتان خانه ای قرار دارد که همان خانۀ رویاهای شماست. لحظه ای درنگ کنید و خانۀ رویاهایتان را در ذهن مجسم نمایید.

در قفل است اما کلید آن را در دست دارید. کلید خانه تان را مجسم کنید و بعد از یک نفس عمیق ، در را باز کنید. حالا وارد شوید و لحظه ای درنگ کنید تا احساس عمیق رسیدن به خانه را تجربه کنید. بعد به آرامی اما با عزم راسخ، وارد اتاق مورد علاقۀ خود شوید. مثلا یک اتاق مطالعۀ قفسه بندی شده با کتاب هایی از نویسندگان محبوب. گرمای اتاق از یک شومینۀروشن تامین می شود. حالا به پشت میزی بزرگ و مشرف به باغ بروید و بنشینید. بعد از مکثی کوتاه ، کشو میز را باز کنید و کاغذ و خودکار را بردارید. خودکاری که می خواهید با آن بنویسید ببینید. حالا به دقت به صفحۀ سفید و بکر کاغذ سفید نگاه کنید و به آن احترام بگذارید. به زودی زمانِ نوشتن اولین گفتگوی روح فرا می رسد.

اما پیش از آن، می خواهم روح خود را مجسم کنید. می تواند یک پرنده، یک پروانه یا یک حیوان باشد. یا یک جواهر یا هر شیء قیمتی دیگر. چه استعاره ای را برای روح خود ، برای کانون وجود خود انتخاب می کنید؟ آن را ببینید . آن را تجربه کنید.

حالا گفتگو را آغاز کنید تصور کنید به روح خود، با هر شکلی که برای خود برگزیده، نگاه می کنید. حالا از آن، از روحتان، این سوال ساده را بپرسید: چه می خواهی؟

این تنها جواب یا جواب نهایی و همیشگی نیست؛ صرفا جوابی است که روحتان امروز،حالا و در همین لحظه، به شما می دهد.

ظرف پنج دقیقه_ بدون اینکه زیادی فکر کنید_چشم هارا باز و تمرین گفتگوی روح را آغاز کنید. خیلی ساده سوال «چه می خواهی؟» را بنویسید و آنگاه بی آنکه نگران زمان باشید، به پاسخ روح گوش کنید و آن را بنویسید. آن را به طور کامل به روی کاغذ بیاورید. هیچ جوابی درست یا غلط نیست. این فقط پاسخ شماست. لطفا همین حالا شروع کنید.

تمرین:پردۀ خالی

 

یک برگ کاغد سفید بردارید و یک مستطیل بزرگ روی آن بکشید.باید شبیه پردۀ سفید سینما قبل از شروع فیلم باشد. آن را روی دیوار و نزدیک جایی که می نویسید بچسبانید.

حالا پردۀ سفید را تماشا کنید و ببینید چه تصاویر و داستان هایی روی آن ظاهر می شود. تلاش زیاذی نکنید؛ کافی است منفعلانه شاهد چیزهایی باشید که از ناخودآگاه شما تراوش می کند. ممکن است از حدّ یک تصویر گذرا تجاوز نکند؛ مثلا یک مرغ دریایی که درون اقیانوس شیرجه می رود. پرنده را دنبال کنید. ببینید چه اتفاقی می افتد.

تمرین: چه می شود اگر…

 

کلمات«چه می شود اگر» و به دنبال آن یک یا دو جمله را بنویسید. این ایدۀ اولیه داستان است. مثلا:: چه می شود اگر مرد جوانی پدر واقعی اش را بشناسد. سه ایدۀ اولیه جداگانه را، در قالب چه می شود اگر، برای سه موقعیت داستانی بنویسید.

هرکسی می تواند داستان بنویسد. اما واقعیت ساده این است که همۀ آدم ها زمان و اشتیاق لازم را برای نوشتن آن صرف نمی کنند. نویسنده کسی است که می نویسد و لذا نوشتن را دست کم برای ساعاتی از هرروز ، به اولویت اول خود تبدیل می کند.

در فصول اول، روی فنّ داستان نویسی تمرکز خواهم کرد. هر چند فنون داستان برای خلق یک قصۀ خوب ضرورت دارند، اما لطفا فراموش نکنید که این فنون صرفا ابرازی هستند برای اینکه نویسنده چیزی به مراتب عمیق تر را بیان کند، چیزی که منحصرا به خود او تعلق دارد. فن، به منظور خدمت به بینش، تبدیل به پلی میان ماده و معنا می شود، پلی که امروزه به آن نیاز مبرم داریم.

به قول آماگاتزو، بنیانگذار رقص_ درامِ خلاقانۀ ژاپنی موسوم به بو تو(Butoh):

مهم روح است.

فرم به دنبال آن می آید.

هدف بوتو رسیدن به جوهر احساس است. هدف شما هم جز این نیست.

 

بازگشت به لیست

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.