شعر و شعر خوانی

شعر نیمایی و آنچه که باید درباره ی آن بدانید

معرفی جامع شعر نیمایی:

 

شعر نیمایی سبکی از شعر معاصر فارسی می باشد که اولین نمونه شعر نو در ادبیات فارسی بوده  است و برگرفته شده از نظریه ادبی نیما یوشیج شاعر معاصر ایرانی می باشد.

تغییر و تحولی که نیما به وجود در آورد ، در دو حوزه فرم و محتوای شعر کلاسیک فارسی صورت گرفت.

با منتشرکردن شعر افسانه نیما ، مانیفست شعر نو را شرح داد ، که اختلاف عظیم محتوایی  آن با شعر سنتی ایران محسوس بود.

 

افسانه، تحولی بزرگ :

«باتوجه به مقدمهٔ کوتاهی که خود نیما بر این شعر نوشته است:

 

ویژگی‌های «افسانه» را در عنوان های زیر می توانیم شرح دهیم:
  • نوع غزل سراییدن آزاد که شاعر در آن به نوعی عرفان زمینی دست یافته است.
  • منظومه‌ای بلند و موزون که در آن مشکل قافیه پس از هر چهار مصراع با یک مصراع آزاد حل شده‌ می باشد.
  • نگرش شاعر به واقعیت‌های قابل لمس و در عین حال عنایت عاطفی و شاعرانهٔ او به اشیا .
  • تفاوت نگاه شاعر با شاعران گذشته و تازگی و دور بودن شاعران معاصر از تقلید کردن.
  • قرابت آن، در درخشش شکل بیان محاوره‌ای، به ادبیات نمایشی (دراماتیک).
  • سیر آزاد تخیل شاعر در آن.
  • اظهار سرگذشت بی دلی‌ها و شکست های خود شاعر که به طرز لطیفی با سرنوشت جامعه و روزگار او پیوند خورده است.

روح غنایی (مشخصات اثری ادبی که بیان‌کنندۀ احساسات و عواطف انسان باشد) و پر از موج ” افسانه ” و طول و شرح دادن داستانی و دراماتیک اثر ،

منتقد را وادار می کند که روی هم رفته بیش از هر چیز تأثیر نظامی را بر کردار و اندیشهٔ نیما نمایان کرده  و عقاید را معطوف به آن کند.

البته این که ترکیب فلسفی و ظاهری و علی الخصوص طول منظومه، زمان سرودن آن، کیفیت روحی خاص شاعر در لحظه ی سرودن شعر، ذهن را به ویژگی‌های شعر «سرزمین بی حاصل»، (منظومهٔ پرآوازهٔ  تی.اس. الیوت) شاعر و منتقد انگلیسی انتقال می دهد .

 

شعر نیمایی قبل از نیما :

صدرالدین عینی، که از بزرگ‌ترین دفاع کنندگان زبان پارسی در قلمرو مرزهای شوروی پیشین محسوب می شود، یکی از اولین سرایندگان شعر نو فارسی می باشد.

پنج سال قبل از اینکه نیما «افسانه» را بسراید، به صورت آشکارا در وزنی نزدیک به همان وزن (مصراع اول هر بیت: فاعلن فاعلن فاعلن فع، یعنی همان وزن «افسانه»؛ مصراع دوم هر بیت: فاعلن فاعلن فاعلن) شعری سروده‌بود که «مارشِ حریت» نام داشت:

  • “مارش حریت”
  • ای ستمدیدگان، ای اسیران!
    وقت آزادیِ ما رسید
  • مژدگانی دهید، ای فقیران!
    در جهان صبحِ شادی دمید…
  • هر ستمگارِ دون، خرّم و شاد
    سال‌ها جام عشرت چشید
  • در شب تیرهٔ جور و بیداد
    هر ستمدیده محنت کشید…

 

به اضافه ی او، از ابوالقاسم لاهوتی و تقی رفعت هم ، به عنوان شاعرانی یاد می کنند که قبل از نیما شعر نو را سروده بودند.

شمس لنگرودی نوشته است:«نخستین شعر نو را در ایران، ابوالقاسم لاهوتی در سال ۱۲۸۸ خورشیدی سروده است. هرچند بسیاری این صفت را به تقی رفعت نسبت می دهند.»

 

نمونه ای از شعر نیمایی را در ادامه برایتان آورده ایم:

 

 

  • خدايا كفر نمي گويم پریشانم، چـه می خواهي‌ تـو از جانم؟!
  • مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی
  • خداوندا!
  • اگر روزی‌ بشر گردی‌
  • ز حال بندگانت با خبر گردی‌
  • پشیمان می شوی‌ از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت
  • ……….
  • خداوندا!
  • اگر روزی ‌ز عرش خود بـه زیر آیی
  • لباس فقر پوشی
  • غرورت را برای ‌تکه نانی، ‌بـه زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
  • و شب آهسته و خسته، تهی‌ دست و زبان بسته
  • بـه سوی ‌خانه باز آیی
  • زمین و آسمان را کفر می گویي، نمی گویی؟!
  • ……….
  • خداوندا!
  • اگر در روز گرما خیز تابستان
  • تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
  • لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
  • و قدری آن طرف‌تر، عمارت‌هـای ‌مرمرین بینی‌
  • و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
  • و شايد هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد
  • زمین و آسمان را کفر می گویی
  • نمیگویی؟!
  • ……….
  • خداوندا اگر با مردم آميزي
  • شتابان در پي روزي
  • ز پيشاني عرق ريزي
  • و شب آزرده و دل خسته، تهي دست و زبان بسته
  • بـه سوي خانه باز آيي
  • زمين آسمان را کفر مي گويي، نمي گويي؟
  • ……….
  • خدايا خالقا بس کن جنايت را، تـو ظلمت را
  • تـو خود پادشاه تبعيضي
  • تـو خود يک فتنه انگيزي
  • يکي را همچون مـن بدبخت
  • يکي را بي دليل آقا نمي کردي
  • جهاني را چنين غوغا نمي کردي
  • دگر فرياد ها در سينه ی تنگم نمي گنجد
  • دگر آهم نمي گيرد، دگر اين سازها شادم نمي سازد
  • دگر از فرط مي نوشي
  • مي هم مستي نمي بخشد
  • دگر در جام چشمم باده شادي نمي رقصد
  • نه دست گرم نجوائي بـه گوشم پنجه مي سايد
  • نه سنگ سينه ی غم چنگ صدها ناله مي کوبد
  • اگر فريادهايي از دل ديوانه برخيزد
  • براي نا مرادي هـای دل باشد
  • ……….
  • خدايا گنبد شکارچي يعني چـه؟
  • فروزان اختران ثابت سيار يعني چـه؟
  • اگر عدل اسـت اين پس ستم ناهنجار يعني چـه؟
  • بـه حدي درد تنهايي دلم را رنج مي دارد
  • کـه با آواي دل خواهم کشم فرياد و برگويم
  • خدايي کـه فغان آتشينم در دل سرد او بي اثر باشد خدا نيست ؟!
  • شـما ای مولياني کـه مي گوييد خدا هست و براي او صفتهاي توانا هم روا داريد!
  • بگوييد تا بفهمم، چرا اشک مرا هرگز نمي بيند؟
  • چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمي گويد؟
  • چرا او اين چنين کور و کر و لال اسـت؟
  • و يا شايد دگر پر گشته اسـت آن طاقت و صبرش
  • کنون از دست داده آن صفتها را
  • چرا در پرده مي گويم
  • خدا هرگز نمي باشد
  • ……….
  • مـن امشب ناله ني را خدا دانم
  • مـن امشب ساغر مي را خدا دانم
  • خداي مـن دگر ترياک و گرس و بنگ مي باشد
  • خداي مـن شراب خون رنگ مي باشد
  • ……….
  • خدا هيچ اسـت، خدا پوچ اسـت
  • خدا جسمي اسـت بي معني
  • خدا يک لفظ شيرين اسـت
  • خدا رويايي رنگين اسـت
  • ……….
  • شب اسـت و ماه ميرقصد
  • ستاره نقره مي پاشد
  • و گنجشک از لبان شهوت آلوده ی زنبق بوسه مي گيرد
  • مـن اما سرد و خاموشم!
  • مـن اما در سکوت خلوتت آهسته مي گريم
  • اگر حق اسـت زدم زير خدايي!!!
  • عجب بي پرده امشب مـن سخن گفتم
  • ……….
  • خداوندا
  • اگر در نعشه ی افيون از مـن مست گناهي سر زد ببخشيدم
  • ولي نه؟! چرا مـن روسيه باشم؟
  • چرا غلاده ی تهمت مرا در گردن آويزد؟
  • خداوندا
  • تـو در قرآن جاويدت هزاران وعده ها دادي
  • تـو مي گفتي کـه نامردان بهشتت را نمي بينند
  • ولي مـن با دو چشم خويشتن ديدم
  • کـه نامردان بـه از مردان
  • ز خون پاک مردانت هزاران کاخها ساختند
  • خداوندا بيا بنگر بهشت کاخ نامردان را
  • خدايا ! خالقا ! بس کن جنايت را، بس کن تـو ظلمت را
  • ……….
  • تـو خود گفتي اگر اهرمن شهوتبر انسان حکم فرمايد
  • تـو وی را با صليب عصيانت مصلوب خواهي کرد
  • ولي مـن با دو چشم خويشتن ديدم پدر با نورسته خويش گرم ميگيرد
  • برادر شبانگاهان مستانه از آغوش خواهر کام ميگيرد
  • نگاه شهوت انگيز پسر دزدانه بر اندام مادر مي لرزد
  • قدم ها در بستر فحشا مي لغزد
  • چـه شد…قولت!؟
  • اگر مردانگي اين اسـت
  • بـه نامردي نامردان سوگند
  • نامرد نامردم اگر دستي بـه قرآنت بيالايم!
  • ……….
  • خداوندا تـو مسئولی
  • خداوندا تـو می داني‌ کـه انسان بودن و ماندن
  • دراین دنیا چـه دشوار اسـت
  • چـه رنجی ‌می کشد آنکس کـه انسان اسـت و از احساس سرشار اسـت!
بازگشت به لیست

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.