سینما و سریال

آنچه که باید درباره تاریخ سینما بدانید

تاریخ سینما:

ذهن انسان همواره او را واداشته تا در پی ثبت یا آرزوی بازسازی زندگی، پیرامونش را بهتر بنگرد و با کاستن یا افزودن از دیده هایش و با تکیه بر دانش و فن دست به آفرینش هنری بزند. دیوارنگاره های غارها، بازتابی از نگاه او به زندگی و جدال پایان ناپذیرش با طبیعت است.

میل به جاودانگی و ماندگاری در طبیعت و چیرگی بر هراس از پیروژی زمان (مرگ) او را به آفرینشگری رهنمون شد که آغاز دخل و تصرف در طبیعت و گریز از سرنوشت بود تا او نیز جاوید ماند.

 

 

انسان نخستین، چشم به همنوع خود دوخت و پیش از آن که بتواند زبان به کلام بگشاید، به ایما و اشاره منظور و مقصود خود را بیان نمود و تئاتر را آفرید. به تقلید از صدای پرندگان و آواز کوهستان موسیقی را به وجود آورد. برای گریز از سرما و گرما و برای دور ماندن از دید جانوران درنده، آنجا که غاری نبود، نشست و نقشه کشید و سنگ روی سنگ گذارد و به این ترتیب فن معماری را آموخت و بر دیوار مسکن خود نقاشی کرد. به وحشت از پدیده های ناآشنای طبیعت، شکل هراس از سنگ تراشید و به آن باج ستایش داد که از بلایا محفوظش بدارد و بعد در مبارزه ی عظیمش با زوال، خود را مومیایی کرد تا بماند، و مجسمه ای زاده شد. گذرش که به قبیله و مردم پشت کوه افتاد و راه و رسم آنها را دید، به شتاب به طایفه ی خود بازگشت و داستان سفرش را باز گفت و پس از آن که خط را آفرید، آن را نوشت که ادبیات شد، یعنی بازگویی فرهنگ و زندگی با کلام. در این گذشته ی پرتحول هنر، سینما همچون جنینی بردبار در انتظار تولد به سر برد و با پشت سر نهادن مسیری پر پیچ و خم که حاصل پیشرفت تکنولوژی بود و مهارت، بالاخره در اوایل سده ی بیستم جلوه ی خیره کننده ی خود را بر پرده ی نقره ای به ظهور رساند.

 

از افلاطون تا برادران لومیر در عرصه سینما:

همچنان که عنوان تصاویر متحرک (Motion pictures) سینما در زبان انگلیسی نشان می دهد، تصویر و حرکت دو مشخصه ی بنیادین این هنر است و گفته می شود که آغاز سینما را باید در نظریه ی «غار افلاطون» دانست که معتقد بود همه ی عالم محسوس سایه ای از عالم مینوی است که آن را مُثُل نامید و می گفت«همچو آن است که ما آدمیان در انتهای غاری تاریک نشسته ایم و بازتاب موجودات حقیقی را مانند نمایشی بر ورودی غار می بینیم».

«لئوناردو داوینچی» نابغه ی رنساس، از روزنه ی کوچک اتاقش بازتابی از جهان بیرون را بر دیوار نمایاند و آن را «کامرا آبسکورا» (camara obscura) نام نهاد که عبارت است از عبور پرتوهای نورانی یک شی مرئی از روزنه ی یک اتاق تاریک و تشکیل تصویر آن بر روی دیوار مقابل به صورت وارونه. در حقیقت داوینچی موفق شد پایه و اوصول دستگاهای عکس برداری، فیلم برداری و نمایش را به یادگار گذارد. «آتاناسیوس کرچر» در 1645، با عبور تصاویر از یک عدسی و با استفاده از انعکاس نور خورشید توسط یک آینه و نمایش تصویر بر پرده، قدمی دیگر برای تکامل دستگاه تصویربرداری برداشت و آن را «فانوس جادو» (magic lantern) نامید.

 

در اتاق تاریک این دستگاه، چراغی در پشت تصویر روشن می شد و لرزش نور چراغ، تصویر روی پرده را به لرزش می انداخت و توهمی از حرکت در تصویر ایجاد می کرد. در آلمان «یوهان هانریش شولتز» در 1725 متوجه تاثیر نور بر بلور نقره می شود که گامی بزرگ در جهت ثبت تصویر بود و «رابرت بارکر» در سال 1788 توانست با دستگاه خود (پانوراما) نمایش خیره کننده ای از نور ارائه دهد.

«روبرتسون» بلژیکی نیز دستگاه «فانتاسکوپ» یا «فانتاسماگوریا» را ساخت که می توانست زندگی و حرکت را روی پرده ی سفید تصویر کند.

«توماس وج وود» نشان داد که نیترات نقره می تواند نور و سایه را ثبت کند و «جان هرشل» در 1819، برای ثابت نگه داشتن نیترات نقره، داروی هیپوسولفیت سدیم را ساخت.

سه سال بعد «نسفور نی ئپس» اولین عکس جهان را بر روی شیشه ی آغشته به قیر ثبت نمود. (نی ئپس یافته ی خود را «هیلوگرافی» نامید.) ولی آنچه توانست تکمیل کننده این اکتشافات باشد و راه را برای برگردان عکس های متحرک بر روی پرده باز کند، نظریه ی «دوام تصویر» بر روی شبکیه ی چشم، توسط «مارک راجت» است که در سال 1824 ابراز گردید و نشان داد که تصویر یک شی نورانی متحرک می تواند تا کسری از ثانیه بر روی شبکیه ی چشم به جا ماند. ( در زمان راجت به علت ناقص بودن وسایل اندازه گیری، کسر متعارفی این بقای تصویر را 1/3 ثانیه تعیین کرده بودند که بعدها روشن شد عدد آن 1/8 تا 1/10 ثانیه است.) در 1832، «ژوزف پلاتو» بلژیکی و «سیمون استامفر» اتریشی برای اثبات نظریه ی راجت «فناکسیتوسکوپ» (Phenakistoscope) و «استروبوسکوپ» را اختراع کردند.

(فناکسیتوسکوپ: دو دایره با مقوا یا فلز را به وسیله ی یک میله ی محوری به هم وصل می کردند که هم زمان با هم می چرخیدند. بر روی یکی مثلا تصاویر پشت سر هم کودکی که طناب بازی می کند تصویر می شد و بر روی دیگری شکاف هایی قرار داشت که در برابر چشم قرار می گرفت و طناب بازی کودک دیده می شد.) یک سال بعد «ویلیام جورج هونر» ماشینی به نام «چرخ شیطان» یا «زئوتروپ» را ساخت که در آن تصویرهای متفاوتی از یک شی در کنار یکدیگر و بر روی نواری در جداره ی داخلی یک استوانه قرار گرفته و از طریق شکاف هایی در نیمه فوقانی استوانه دیده می شدند.

تکمیل این وسیله توسط «امیل رنو» انجام گرفت و تلاش او در 1876 دستگاهی به نام «پراکسینوسکوپ» را به وجود آورد.

در این دستگاه، رنو یک منشور چندوجهی را جانشین شکاف های زئوتروپ کرد. دکتر «فیتن» دستگاه «توماتروپ» را ابداع نمود (توماتروپ، وسیله ای بود متشکل از یک قطعه مقوای دایره ای شکل که در یک طرف آن مثلا تصویر یک پرنده و در پشت آن تصویر یک قفس را نقاشی می کردند و با عبور یک نخ از یک طرف و سپس از روزنه طرف مقابل با چرخاندن صفحه دایره ای شکل پرنده در قفس دیده می شد.)

 

«چارلز وتیستون»، «استریوسکوپ» را اختراع کرد. «کولمن سلرز» کینماتوسکوپ را طراحی کرد و در 1839 «داگر» به کمک «نسفور نی ئپس» و سپس فرزند او «ایزیدور نی ئپس» روش عملی عکس برداری را نشان دادند و در عکاسی، روش «داگرو تایپ» را که صفحه ی فلزی نقره اندود بود را به ثبت رساندند. (نتیجه ی کارهای داگر فقط چاپ یک نسخه را ممکن می ساخت در صورتی که کوشش «تالبوت» انگلیسی با وسیله ی «کالوتایپ» سبب گردید که به دست آمدن نگاتیو روی شیشه و کاغذ ممکن شود و راه برای «فوتوگرافی» مدرن باز شود.)

 

در 1870 «هنری رنوهیل» «فاسماتروپ» را که همان نمایش سریع تک عکس ها و ایجاد توهم حرکت بود، ابداع نمود.

«ژول ژانسن» ستاره شناس و فیزیکدان نروژی تبار فرانسوی در 1874 با استفاده از وسایل فوتوگرافی، دوربین ویژه ای را ابداع نمود که به «تپانجه ی نجومی» مشهور گشت، زیرا که شکل آن را از سلاح «کولت» که در سال 1837 ساخته شده بود الهام گرفت و به جای خشاب گلوله، محفظه ی تاریک و گرد حاوی صفحات حساس را پشت عدسی قرار داد که در لوله ی تپانچه اش نصب شده بود، و با یک مکانیسم ساعت سازی که با چرخش متناوب در هر 70 ثانیه آن را می گرداند، شروع به عکاسی از عبور سیاره ی زهره از برابر خورشید و یا کسوف زهروی کرد. این سلسه عکس های متناوب از حرکت یک جرم سماوری می تواند نخستین کار «کرونوفوتوگرافی» (عکس برداری متوالی با تناوب معین) به حساب آید.

دکتر «ژول اتین ماره» فرانسوی در 1882 دستگاه تفنگ عکاسی را ابداع نمود که باید آن را نخستین دوربین ضبط تصویر سینماتوگراف دانست که در هر ثانیه 8 عکس می گرفت. «ادوارد جیمز مایبریج» در 1878، به کمک 24 دستگاه دوربین عکس برداری از تاخت یک اسب عکس برداری کرد و توانست مراحل مختلف حرکت پاهای اسب را ثبت نماید.

 

در 1877 جورج استیمن آمریکایی، فیلم کداک را به صورت نوارهای (roll) قابل انعطاف و به شکل حلقه به بازار عکاسی عرضه کرد. او موفق شد لایه ی حساس به نور فیلم عکاسی (امولسیون) را که روی نواری از جنس سلولوئید شفاف مالیده بود به عنوان اختراع انحصاری خود به ثبت برساند. «توماس ادیسون» و همکارش «دیکسون» برای تکمیل دوربین فیلم برداری کوشش کردند و در سال 1888 دستگاه «فونوگراف» (phonograph) که وسیله ای بود که می توانست صدا را روی استوانه ی مومی ضبط و پخش کند توسط ادیسون ابداع و تکمیل گردید.

فکر ترکیب تصاویر متحرک «مایبریج» با صدا منجر شد که ادیسون نواری از عکس های کوچک را به طور مارپیچ به دور همان استوانه ی مومی بپیچد.

«دیکسون» پس از ادیسون به تحقیقات خود ادامه داد و پایه ی فیلم را از سلولوئید شفاف و نرم ایجاد کردو همینطور مشکل فنی حرکت فیلم را در دوربین رفع کرد و ابداع فیلم های سوراخدار نیز از اوست.

در 1883 «کرونوکامرا» یا دوربین زمان بندی شده ی «آلبرت لوند» ثبت می گردد و «لوپرنس» در 1888 اتاقک چند عدسی با فیلم استوانه ای را جهت عکاسی سریع ابداع می کند. در سال 1891 «ادیسون» تقاضای ثبت «کینه توسکوپ» (kinetoscope) را نمود که ثبت آن سه سال به درازا کشید.

کینه توسکوپ ماشین نمایش کوچکی بود که دستیار ادیسون، لوری دیکسون اختراع کرده بود. مشکل این دستگاه این بود که نمی توانست تصاویر را بر روی یک پرده ی بزرگ نمایش دهد و قادر نبود با یک نوار فیلم طولانی کار کند. کینه توسکوپ شهر فرنگی بود که در آن نواری به درازای 15 متر دور می زد.

 

ادیسون برای ساخت و نمایش فیلم های خود استودیویی به نام «بلاک ماریا» را در سال 1893 تاسیس کرد که اولین استودیوی تاریخ سینماست. افتتاح نخستین سالن کینه توسکوپ نیز در 1894 در برادوی نیویورک اتفاق افتاد و در همین سال نیز ساخت نوعی «کینوتوسکوپ» توسط پل در لندن انجام پذیرفت. ولی به هرحال این اندازه ی 35 میلی متری فیلم و چهار سوراخ در هر طرف قاب تصویر یادگاری است از «توماس آلوا ادیسون» و دستگاه کینه توسکوپ و کینه توگراف او.

با این اوصاف متوجه می شویم که اختراع دوربین فیلم برداری و دستگاه نمایش فیلم (آپارات) نتیجه ی تکامل فن آوری در شیوه های گوناگون ضبط، بازسازی و نمایش تصویر است. از این رو تاریخ پیدایش سینما دارای وجوه مشترکی با تاریخ پیدایش عکس می باشد. اما اگر تفاوت زیادی بین تماشای عکس متحرک در یک جعبه (کینه توسکوپ) و نمایش عمومی عکس متحرک روی یک پرده ی بزرگ (سینماتوگرافی) قائل باشیم، پس باید برادران لومیر را مخترع اصلی سینماتوگراف و یا هنر هفتم بدانیم.

از اینجا می توان گفت مبدا اصلی نمایش اولین فیلم تاریخ سینما مصادف است با به ظهور رسیدن رسمی این هنر و فروش بلیط یعنی سود اقتصادی؛ 28 دسامبر 1895 در زیرزمین لوگران کافه بلوار کاپوسین ساعت 2 بعد از ظهر.

 

منشا اصطلاح «سینماتوگرافی» واژه ی یونانی «کینه» (کینما / kinecma) به معنی حرکت است.

سینماتوگرافی که هم معنی فیلم برداری، هم معنی فیلم سازی و هم هنر-صنعت سینما را معنی می دهد به معنی «حرکت نگاری» و یا فن ضبط حرکت است.

به دلیل محبوبیت و تاثیر فوق العاده ی سینما، همچنین اتکا به صنعت، فن و ابزارهای فنی آن را «هنر سده ی بیستم» نامیده اند. ویژگی های اصلی و بنیادی سینما عبارتند از:

الف) تولید یا خلق تصویر به صورت انبوه و به طریق ماشینی

ب) قابلیت نمایشی و داستان گویی آن

ج) نمایش حرکت، زندگی و دنیای واقعی به صورت کاملا واقع گرایانه یا مستند

سینماتوگراف آگوست و لویی لومیر قابلیت چاپ و نمایش فیلم و فیلم برداری را داشت و هدفشان تنها سرگرمی تماشاگر از طریق عکس برداری از هرچیز متحرکی بود؛ مثل کارگرانی که از کارخانه بیرون می آمدند و یا طفلی که در باغ صبحانه می خورد. چند هفته ای از تعلام اختراع پر سر و صدای لومیرها نگذشته بود که دو نفر انگلیسی به نام های «برت ایکرز» و «رابرت ویلیام پل» موفق به ثبت تصویر بر روی پرده نمایش شدند.

 

ژرژ لیس (پدر سینمای علمی تخیلی)

هنگامی که قطار راه آهن یا امواج دریا به سوی دوربین پیش می آمدند، تماشاگران ردیف های جلو فریادکشان به بیرون سینما می دویدند و همین تصاویر از واقعیت های روزمره بسیار جلب توجه می کرد. اما خیلی زود تازگی سینما از میان رفت و دیگر مناظر خیابان، لوکوموتیوهای خروشان و مناظر طبیعی گیرایی لازم را نداشتند؛ حتی یکی از این نمایشگران خیال کرد که می توان مساله را صرفا از طریق فنی حل کرد و دوربین خود را در انتهای قطار می گذاشت و مناظری را در حال حرکت فیلم برداری می کرد و سپس نمایش می داد. این فیلم ها که «گردش های هیل» نام داشتند خیلی زود علاقه مندان فراوانی یافتند ولی این علاقه آرام آرام رو به نقصان نهاد تا این که ورود داستان به سینما توسط «ژرژر مه لیس» فرلنسوی شعبده باز حرفه ایف بار دیگر باعث جلب توجه بینندگان شد.

 

نخستین فیلم های او تقلیدی بودند از کارهای برادران لومیر مثل فیلم «باغبان برگ ها را می سوزاند» ولی او توانست با حقه های سینمایی و کشاندن نمایشنامه های معروف چون «هملت» . «ژاندارک» به پرده ی سینما جلوه ی تازه ای به سینماتوگراف بدهد و هم اوست که برای اولین بار از آثار ادبی اقتباس های سینمایی ارائه داد.

ویژگی های سبکی ژرژ لیس

1_دوربین در فیلم های وی به صورت ثابت در جایی قرار می گرفت و بازیگران همچون صحنه تئاتر از گوشه ی تصویر وارد و از سمت دیگر خارج می شدند.

2_استفاده از حقه های سینمایی مانند نهان و آشکار شدن افراد و اشیا

3_نقل داستان های خیالی

 

فیلم شناسی (آثار) ژرژ لیس

1_ مستاجر شیطان صفت، 2_آتشفشان کوه مون پلیه در دریای کارائیب 3_غرق کشتی ماین 4_چهارصد حیله ی شیطان 5_تسخیر قطب 6_سیندرلا 7_دخترک کلاه قرمزی 8_سفر به ماه 9_تاجگذاری ادوارد هفتم

مستاجر شیطان صفت: یک مرد در ظاهر بورژا از چمدان معمولی اش تعدادی مبل، یک میز، یک مستخدمه و … بیرون می آورد.

سفر به ماه: یک داستان علمی_تخیلی خنده دار درباره ی گروهی از دانشمندان که با یک کپسول فضایی به ماه مسافرت می کنند؛ در آنجا به اسارت نژادی از موجودات زمینی درمیآیند و سرانجام از دست آنها فرار می کنند. زندگی یک مامور آتش نشانی: آتش نشانی در خواب زن و کودکی را در خطر آتش سوزی می بیند. از خواب می پرد و آتش نشان ها به صحنه ی حادثه می شتابند. او برای نجات این دو نفر اقدام می کند و از پنجره ی اتاق خواب وارد شده مادر را نجات می دهد و بعد برای نجات فرزند برمی گردد. کلبه ی عمو تیموری: اقتباس از روایت تئاتری پرطرفدار رمان معروف کلبه ی عمو تیموری.

 

ادوین جی اس پورتر (نخستین فرد سبک وسترن)

در سال 1903 فیلمی ساخته شد که معیارهای صنعت فیلم سازی را زیر و رو کرد؛ فیلمی که رابطه ی خود را با صحنه تئاتر و فنون آن به کلی بریده بود و به شیوه ی خاص سینما تمایل داشت. این فیلم، «سرقت بزرگ قطار» ساخته ی «پورتر» است که در آن برای نخستین بار برای نقل داستان بر پرده ی سینما از «برش» استفاده شد. این فیلم 8 دقیقه ای درباره حمله ی راهزنان به قطار پستی و تشکیل گروه تعقیب و نابودی راهزنان است. در این فیلم سیر منطقی داستان، صحنه ها را به هم پیوند می دهد و صحنه ها سیر زمانی داستان را دنبال می کنند. در این فیلم از مونتاژ موازی (گریختن راهزنان و کشف دزدی در همان زمان و با هم و به صورت کات به کات) برای نخستین بار بهره گرفته شده است.

 

فیلم شناسی (آثار) ادوین جی اس پورتر:

1_زندگی یک مامور آتش نشانی، 2_سرقت بزرگ قطار، 3_محکوم سابق، 4_جنون فطری دزدی، 5_کلبه ی عموتم، 6_چگونه جان توتکش را گم کرد، 7_رویای یک شیطانک

دیوید وارک گریفیث (پدر فن فیلم سینما)

وی از شاگردان پورتر است که ابتدا با نویسندگی، سپس با بازیگری و در آخر با فیلم سازی پا به عرصه ی سینما نهاد و هرگونه نوآوری را به خاطر ضرورت بیانی به کار می برد.

«نمای درشت، برش، زاویه دید و نجات در آخرین لحظه» از ابداعات اوست.

دیگر نوآوری های او عبارتند از:

1_طرز پیوند نماها و ایجاد بستگی هنری از آنها را ترقی و تکامل داد.

2_با تغییر مکان دوربین در میان صحنه، فاصله ی مقرر بین تماشاگران و بازیگران را از بین برد.

3_با بریدن نماها و کوتاه کردن طول آنها هیجان فیلم را افزایش داد.

یکی از مهم ترین فیلم های او «تولد یک ملت» 1915 است که داستان آن براساس نوشته ی «توماس دیکسن» به نام «کلانسی من» نگاشته شده است. فیلم «تعصب» 1916 فیلم مهم دیگر گریفیث است که چهار داستان مجزا دارد و به شیوه ی اپیزودیک ساخته شده است که همگی توسط موضوع مشترکشان که «تعصب» است به هم مربوط می شوند. داستان ها عبارتند از:

1_کشمکش های کارگردی در عصر جدید

2_مصلوب شدن مسیح(ع)

3_کشتار پروتستان های فرانسوی در قرن 16

4_ویران شدن بابل (ویران شدن بابل و آزادی یهودیان اسیر توسط سپاهیان کوروش شاهنشاه ایران)

 

فیلم شناسی (آثار) دیوید وارک گریفیث

1_خانه ی دور افتاده، 2_ماشینچی لاندل، 3_تولد یک ملت (1915)، 4_تعصب (1916)، 5_آناک آردن، 6_جودیت بتولیایی، 7_ شکوفه های شکسته، 8_به سوی خاور، 9_آیا زندگی عالی است

خانه ی دور افتاده: دزدها مردی را با فرستادن پیامی جعلی از خانه اش در منطقه ای روستایی بیرون میکشند. اتوموبیل مرد در راه خراب می شود. مرد به خانه اش تلفن میزند و متوجه می شود که چیزی نمانده دزدها به زور وارد اتاقی شوند که زن و دخترهایش در آن پناه گرفته اند. او به نجات خانواده می شتابد و آنان را نجات می دهد.

منتقدی تاثیر نفس گیر سکانس نجات خانواده را چنین توصیف می کند:

«خدا را شکر، نجات پیدا کردند. زنی که پشت سر ما نشسته بود در پایان فیلم بیوگراف که عنوان بالا را بر خود داشت چنین نتیجه گیری کرد. تمامی تماشاگران هم مانند این زن در زمان نمایش فیلم در یک وضعیت هیجان زده ی شدید به سر می بردند. البته تعجبی هم ندارد، چون این یکی از ماهرانه ترین فیلم های درام بدون خونریزی است تاکنون دیده ایم.»

 

مک سنت – آغازگر سبک کمدی های کوتاه و اسلپ استیک (سلطان کمدی آمریکایی 1960_1880)

مک سنت در کار کشف و معرفی استعدادهای بزرگ سینمای کمدی نقش ارزنده ای داشت. کافی است بدانیم که شگفت انگیزترین مرد تاریخ سینمای جهان یعنی چارلی چاپلین از استودیوی مک سنت و با تشویق و همراهی او سر بر آورده است.

وی همه ی قانون های طبیعت را با حقه های فیلم برداری درهم شکست و پرده ی سینما را همچون رقص ساحران به نشاط و حرکت واداشت. یکی از نوآوری های او که تقریبا در تمام فیلم هایش دیده می شود و فیلم سازان دیگر نیز پس از او از آن استفاده کردند، پرتاب کیک خامه ای است. فیلم های او با یکی دو فکر اصلی در سر کارگردان بود شروع می شد و اصل ماجرا در جریان فیلم برداری شکل می گرفت.

هارولد لوید، باسترکیتون، هری لنگدون و چارلی چاپلین، چهار کمدین بزرگ، در مکتب او آموزش دیدند.

ویژگی سبکی مک سنت

1_استفاده از حوادث محال و موهوم، 2_سرعت عمل و تندی برش، 3_صحنه های بزن و بکوب مانند داغان شدن اتوموبیل، خرد شدن کاسه و بشقاب و پرواز شیرینی؛ که به این نوع کمدی، اسلپ استیک می گویند که یک نویسنده ی انگلیسی آن را «سوررئالیسم بی اشک» نامید.

 

چارلی چاپلین – ولگرد کوچک (1977_1889):

بی شک مشهور ترین بازیگر تاریخ سینما و برجسته ترین شخصیت روی پرده ی سینما در سراسر دنیا چاپلین است. «چارلی ولگرد» در سال 1913 به شرکت کی استون (Key stone) مک سنت رفت و خیلی زود خود را به عنوان یک کمدین به سینما معرفی کرد. تلاش معاش اولین فیلم او بود و از دومین فیلمش یعنی مسابقات ماشین های کوچک در ونیس محصول 1914 در شکل و شمایل چارلی ولگرد ظاهر شد. ولگردی مهربان با شلواری زانو انداخته، کفشهای گنده، کلاه لبه دار و عصا که به دنبال سرپناه کوچکی می گشت.

وی در 1918 شرکت فیلم سازی خود «فرست نشنال فیلم» را تاسیس کرد و در 1923 یکی از پایه گذاران «یونایتد آرتیست» بود و اولین فیلم بلندی که خود کارگردانی کرد پسربچه محصول 1923 است.

 

در مقابل فیلم های مک سنت که تند و بریده و پر ازحرکت های دیوانه وار بود، سبک چاپلین آرام تر و پذیرفتنی تر می نمود. استفاد ی غیرعادی و خنده دار در آثار وی به چشم می خورد. به عنوان مثال در فیلم دکان کارگشایی (1916) او ارزش ساعت را با گوش دادن به ضربان آن به کمک گوشی پزشکی تخمین می زند.

در فیلم هایش همه چیز در جهت مخالفت با اوست. ظاهر متواضعانه ی خودش، روسا و افراد پلیس، پله های برقی، تحقیرهایی که گهگاه نسبت به او روا می شود، همه و همه نشانه هایی از ظلم و ستم اجتماعی است. او اغلب به صورت مبارزه جویی وارد می شود که لاقیدی و بی باکیش همواره جهان را نسبت به خود تحریک می کند. عشق مفرط «چارلی» به آزادی، ناب ترین بیان خود را در حرکات رقص او نشان می دهد. رقص، بیان مستقیم آزادی است. فیلم زندگی سگی محصول 1918 یکی از نمونه ای ترین فیلم هایی است که تمام آنچه به تدریج مایه های اصلی کار و الگوهای نوع کمدی «ولگرد کوچک» می شوند را در خود دارد. ولگردی که نه به حکم جامعه و نه حتی از سر تصادف، بلکه به میل خود و با آگاهی، جامه ی قربانی بر تن می کند تا دلبستگی خود را به طبقه ی فرودست جامعه نشان دهد. وی در این فیلم برای نخستین بار جانوری را به عنوان همبازی برمی گزیند. دوش فنگ 1918 دومین فیلم چاپلین است که به نشانه ی تلاش های آمریکا در جنگ ساخته شد. آثار مهم او در دوران صامت زندگی سگی و دوش فنگ 1918 است. پسر بچه 1923 نخستین فیلم بلند چاپلین است و در این فیلم از تولد یک ملت گریفیث تاثیر گرفته است.

 

فیلم شناسی (آثار) چارلی چاپلین:

1_امرار معاش (1914)، 2_عشق پنچر شد تیلی (1914)، 3_شغل جدید او (1915)، 4_قهرمان 5_ولگرد (1915)، 6_زمین اسکیت (1916)، 7_خانه به دوش (1916)، 8_دکان کارگشایی (1916)، 9_مهاجر (1917)، 10_خیابان آرام (1917)، 11_ماجراجو (1918)، 12_دوش فنگ (1918)، 13_زندگی سگی (1918)، 14_آفتاب پشت ابر (1919)، 15_پسر بچه (1921)، 16_ خانمی از پاریس (1921)، 17_روز پرداخت (1921)، 18_جویندگان طلا (1925)، 19_سیرک (1928)، 20_روشنایی های شهر (1931)، 21_عصر جدید (1936)، 22_دیکتاتور بزرگ (1940)، 23_مسیو وردو (1947)، 24_سلطانی در نیویورک (1957)، 25_کنتسی از هنگ کنگ (1967)، 26_ لایم لایت (روشنایی صحنه 1952)

 

چاپلین در ساخت 80 فیلم به شیوه ای حضور داشته است.

زندگی سگی: چارلی، ولگرد آس و پاس و از همه جا رانده ای است که سگی درمانده مثل خود را از چنگ سگ های مهاجم نجات می دهد. به زودی چارلی و سگ دوستان نزدیکی می شوند و در همه جا همراه هم هستند. در این بین دختری هم هست چارلی به او عشق می ورزد. دختر به خاطر نداری چارلی، دست رد به سینه ی او می زند تا این که طی حادثه ای سگ چارلی پول های سرقی دزدان را پیدا می کند. طی حوادثی بالاخره چارلی و سگ زندگی خوشی را با هم می گذرانند.

پسر بچه: یک ولگرد، کودکی سرراهی را بزرگ می کند ولی مجبور می شود او را به مادرش پس بدهد.

جویندگان طلا: چارلی در راه یافتن طلا با جیم گندهه برخورد می کند و طوفان هر دو را به کلبه ی یک یاغی می رساند. مدتی را با گرسنگی سر کرده تا طوفان فروکش می کند و هر یک رهسپار شهری می شوند. جیم گندهه که جای معدن را فراموش کرده به دنبال چارلی آمده و هر دو معدن را یافته و با ثروت خود رهسپار آمریکا می شوند.

عصر جدید: بازتابی از بحران اقتصادی 1929 و هجویه ای تند و شیرین علیه ماشینیزم. فصل تسمه نقاله ی افتتاحیه فیلم، شاهکار کورئوگرافی (هنر رقص) است. در این فیلم برای اولین بار تکلم ولگرد را می شنویم.

دیکتاتور بزرگ: انتقاد از نازیسم. چارلی در دو نقش ظاهر می شود یکی آرایشگر و دیگری هیتلر ضد قهرمان فیلم که همزاد اوست.

مسیو وردو: یک کمدی جنایی که چارلی در آن نقش مردی را دارد که شبیه به لاندوی معروف است که متخصص قتل زنان مختلف می باشد، در حالی که خود متاهل است و سرپرست خوبی برای خانواده اش محسوب می شود. این فیلم در حقیقت طعنه به این مطلب است که «کشتن انسان ها به طور تک تک جنایت است اما کشتار گروهی انسان ها در جنگ ها گناهی ندارد». این فیلم تنها فیلم چارلی است که با شکست تجاری رو به رو شد.

کنتسی از هنگ کنگ: آخرین فیلم او که یک ملودرام ساده است و عاری از مفاهیم همیشگی چاپلین.

ویژگی سبکی چاپلین

1_ساختار روایی او اساسا با تراژدی همراه است، نه کمدی.

2_قهرمان نه یک شوالیه مبارز که ولگردی مضحک و نحیف است.

3_فیلم های او تلفیقی هستند از لبخند و قطره ای اشک.

 

 باسترکیتون – مرد چهره سنگی (1966_1895):

نویسنده، بازیگر و کارگردان برجسته ی سینمای کمدی در دوران صامت می باشد. نخست با ساختن فیلم های دو حلقه ای و بعد با ساختن فیلم های بلند، چهره ای سینمایی از خود معرفی کرد که به سبب ویژگی های سرد و بی احساسش لقب «چهره سنگی بزرگ» را برای او به ارمغان آورد.

 فیلم شناسی (آثار) باسترکیتون:

1_کرجی (1921)، 2_پاسبان ها (1922)، 3_شرلوک جونیور (1924)، 4_ملوان (1924)، 5_هفت شانس (1925)، 6_ژنرال (1926)، 7_دانشکده (1927)، 8_کشتی بخار بیل جونیور (1927)، 9_فیلمبردار (1928)، 10_سلطان شانزه لیزه (1934)، 11_بلای جان ژنرال (1941)، 12_سانت بولوار (1950)، 13_لایم لایت (1951)

1_کرجی: درگیری او برای ساخت یک وسیله ی خود ساخته و خارج کردن آن از خانه و انداختن آن در آب.

3_شرلوک جونیور: نقش یک آپاراتچی سینما را دارد که در خواب وارد دنیای فیلم در حال نمایش می شود.

4_ملوان: یک کشتی اقیانوس پیمای بزرگ زمینه ای می شود که کیتون با جثه کوچک خود برای هدایت آن دچار مشکل شود.

5_هفت شانس: کیتون متوجه می شود که اگر در ساعت 7 همان شب ازدواج کند هفت میلیون دلار ارث می برد.

6_ژنرال: در این فیلم که کیتون در آن به اوج قدرت حرفه ای خود می رسد، کنترل لکوموتیو دشمن را بر عهده می گیرد.

7_دانشکده: در دانشکده برای این که عشقش را از دست رقیب نجات دهد با کمک انواع ورزشها به جنگ رقیب می رود.

8_ کشتی بخار بیل جونیور: پدر کیتون در حال از دست دادن کشتی بخار خود دست کمک به سوی پسر تحصیل کرده خود دراز می کند.

9_فیلمبردار: کیتون یک عکاس معمولی است که مورد توجه یک کمپانی فیلم سازی قرار می گیرد و فیلمبردار آنجا می شود.

 

ویژگی سبکی باسترکیتون:

1_هیچوقت به تماشاگرش تکلیف نمی کند که نگران حال قهرمان فیلم (کیتون) شود.

2_قرار دادن هیکل بی حرکت خود در مقابل دنیای پیرامون و وسایل دست ساخت بشر و قوانین فیزیکی.

3_کیتون همواره بر مشکلات غلبه می کند (پایان خوش) و شخصیتی مغرور و دور از دسترس را ارائه می دهد.

4_شیرین کاری های دیداری ناشی از درگیری با ابزار مکانیکی و عملیات حیرت آور.

 

هارولد لوید (بچه ی سمج و ساده دل)

کمدین ریز نقش و شیک پوش سینمای صامت که نخست به عنوان سیاهی لشکر وارد سینما شد، آرام آرام تبدیل به یک کمدین بزرگ گردید. از ویژگی آثار او می توان به حرکات تند و سریع، تضاد او با محیط و حوادث غیرمترقبه و به هم پیوسته ای که با غافلگیر کردن پیاپی تماشاگر، به خلق موقعیت های مضحک می انجامد، اشاره کرد.

برخلاف آثار کمدین هایی چون چاپلین و کیتون که لحظه های کمیک و شوخی های موجود در فیلم بهانه ای است برای طرح مسائل اجتماعی و انسانی، عمده ترین هدف سینمای هارولد لوید و کمدین های هم طراز او، خنداندن تماشاگر است. ظاهر آرام و باوقار لوید با آن عینک کخصوص در تضاد با آشفتگی تهدید کننده دنیای پیرامون است و بروز وقایع غافلگیر کننده، ذهن تماشاگر را برای واکنش اعجاب زدگی که به شکل خنده متجلی می شود، از هر جهت آماده می سازد.

 

فیلم شناسی (آثار) هارولد لوید:

1_روی پرچین (1917)، 2_حیله ی بزرگ منشانه (1919)، 3_ پسر مادربزرگ (1922)، 4_ دکتر جک (1922)، 5_ پنجه ی گربه (1934)، 6_ کهکشان (1946)، 7_پروفسور بر حذر باش (1948)، 8_گناه هارولد (1946)

در کارنامه ی کاری لوید 73 فیلم دیده می شود.

 

ویژگی سبکی هارولد لوید:

فیلم های لوید عموما فضایی شلوغ، پرحادثه و درهم برهم دارند.

 

برادران مارکس (کمدین های گروهی)

پرآوازه ترین کمدین های گروهی تاریخ سینما می باشند که در سال های دهه ی چهل به اوج شهرت و محبوبیت رسیدند.

گروه سه نفری ی آنها متشکل از گروچو، چیکو و هارپو بود و با فیلم نارگیل ها 1929 به دنیا معرفی شدند. آنها پل میان کمدی های پرتحرک سینمای صامت و سینمای ناطق بودند و توانستند بین صدا و تصویر تعادلی ایجاد کنند و صحنه هایی پر تحرک و پر گفتگو خلق نمودند.

 

فیلم شناسی (آثار) برادران مارکس:

1_نارگیل ها یا ساحل نارگیل (1929)، 2_بیکوییت حیوانی (1930)، 3_میمون بازی (1931)، 4_اسب تو اسب (1931)، 5_سوپ اردک (1933)، 6_شبی در اپرا (1935)، 7_یک روز در اسبدوانی (1937)، 8_در سیرک (1939)، 9_به غروب برو (1940)، 10_فروشگاه بزرگ (1941)، 11_شبی در کازابلانکا (1946)، 12_ عشق شاد (1950)، 13_داستان مردانه (1957)

میمون بازی: در یک کشتی، چهار مسافر قاچاقچی، میهمانی خیریه را برهم می زنند و چند کلاهبردار را دستگیر می کنند. (میمون بازی: حقه ها و رفتار احمقانه، شرورانه و فریبکارانه)

سوپ اردک: آدمی بی لیاقت، رئیس جمهور کشور فریدونیا می شود و همسایه ی توطئه گر آن اعلان جنگ می دهد.

شبی در اپرا: گروچو، چیکو و هارپو که باعث ورشکستگی یک اپرا می شوند، تصمیم می گیرند به پا گرفتن مجدد آن کمک کنند.

فروشگاه بزرگ: کارآگاه خصوصی شوخ و خل وضعی در یک فروشگاه بزرگ دست عده ای افراد نادرست را از بخشی کوتاه می کند.

 

ماکس لندر (اشرافزاده و استاد ولگرد)

وی اگرچه بر پاچلین تاثیر گذاشته است ولیکن برخلاف چاپلین، تیپ یک کمدین اشرافی را بازی می کرد، پیوسته سر و وضعی بی عیب و آراسنه داشت، همیشه در آپارتمان های لوکس زندگی می کرد و ساختار فیلم هایش شبیه رمان بود. فیلم های او همه ی عناصر کمدی را در خود دارد. ضمن این که اغلب طنزی تلخ چاشنی آنهاست.

 

عصر طلایی سینما (دهه 20) سبک اکسپرسیونیسم آلمان:

سال های نخستین پس از جنگ جهانی اول (1918_1914) سال های پر مخاطره و عجیبی در آلمان بود. فروپاشی رویای امپراتوری بزرگ آلمان، نپرداختن خسارت های جنگی مقرر شده در معاهده ی ورسای، اشغال بخشی از خاک آلمان توسط ارتش های فرانسه و بلژیک، تورم، سقوط مستمر ارزش ها، دزدی، فساد، قتل و غارت، همه و همه سال های سخت و پر مشقتی را برای آلمانی های باقی مانده بعد از جنگ به ارمغان آورد.

در همین ایام راز آمیزی و جادو، با توجه به کثرت تلفات در عرصه جنگ رواج خاصی یافته بود و کشتار وسیع جوانان در جنگ برای نوستالژی مهیب بازماندگان خوراک خوبی بود؛ و از اینجا بود که اکسپرسیونیسم با زبانی پر از نماد و استعاره که به عمد مبهم بود و تنها خواص می توانستند معنای آن را درک کنند، پس از ادبیات، نقاشی و تئاتر وارد سینما شد.

اکسپرسیونیسم می گوید:ما می بایست خود را از طبیعت جدا کنیم و بکوشیم تا «گویاترین توصیف» هر شی را متنزع سازیم. فیلم های اکسپرسیونیستی سعی داشتند ظاهر واقعی دنیا را درهم ریخته و آن را آن طور که «بود» نشان ندهند، بلکه با اعتراض به از خود بیگانگی و استبداد، از طریق عشق و محبت ندای صلح سر دهند.

اولین فیلم این مکتب «دانشجوی پراگ» 1913 ساخته ی «پل وگنر» (شعبده بازی دانشجویی را به کار می گیرد تا به آدمکشی هایی دست زند و دانشجو در پایان خودکشی می کند) و نامور ترین فیلم اکسپرسیونیستی «مطب دکتر کالیگاری» 1919 ساخته ی «روبرت وینه» می باشد.

در این میان نباید نویسنده ی بزرگ این دوران یعنی «کارل مایر» را فراموش کرد که اهمیت او برای اکسپرسیونیسم است؛ از جمله فیلم های «مطب دکتر کالیگاری»، «پله های عقبی»، «طلوع»، «تارتوف» و …

 

ویژگی های سبکی سینمای اکسپرسیونیسم آلمان:

1_استفاده از داستان های پیچیده که وقایع آن در جاهای هراس آور و هزارتو رخ می دهد.

2_استفاده از فضاهای داخلی و فیلم برداری استودیویی

3_اهمیت دکور و ویژگی خاص صحنه پردازی

4_در ساخت فیلم های اکسپرسیونیستی برای ترکیب دکور، لباس، آدم ها و نور تکنیک های گوناگونی به کار می بردند. استفاده از سطوح استیلیزه، تقارن، از ریخت افتادگی، اغراق و همنشینی شکل های همانند از این جمله اند. همچنین استفاده از نورپردازی های پرتضاد با سایه روشن های تیز و خط های شکسته و نماهایی کابوس گونه.

5_استفاده اغراق شده از گریم و چهره پردازی، برای نشان دادن ویژگی های درونی شخصیت ها.

6_تغییر در ماهیت آدمی (انسانی توسط نیروهای نامرئی هدایت می شود و دست به اعمالی می زند که خودش را برای انجام آنها مسئول احساس نمی کند).

7_بازی های غیر واقع گرایانه و نمایشی که به جست و خیز رقص می ماند.

8_قهرمانان این فیلم ها از میان فرمانروایان مستبد، دیوانگان، خوابگردان و دانشمندان دیوانه برگزیده می شدند.

برجسته ترین فیلم سازان و فیلم های مکتب اکسپرسیونیسم:

 

فریتز لانگ در عرصه سینما (1971_1890)

محتوا و درونمایه ی اصلی فیلم های او را مفاهیمی چون ترس، وحشت، نفرت، یاس و دیوانگی تشکیل می دهد. او یکی از چهره های شاخص در میان اکسپرسیونیست های آلمان است. فیلم های مهم او عبارتند از:

1_عنکبوت ها 2_مرگ خسته 3_زیگفرید و انتقام کریمهیلد 4_ام 5_جاسوس ها 6_شما فقط یک بار زندگی می کنید 8_برخورد در شب 9_گرمای بزرگ 10_وقتی که شب به خواب می رود 11_ ورای یک شک  منطقی 12_مقببره ی هندی 13_ ببر ایشناپور 14_ هزار چشم دکتر مابوزه 15_نیبلونگن

1_مرگ خسته (1921): زن جوانی تلاش می کند تا از مرگ محبوبش جلوگیری کند. مرگ به جوان سه فرصت می دهد و در نهایت مرگ به زن نشان می دهد که تمام تلاش هایش بی فایده بوده است.

2_دکتر مابوزه (1922): دکتر مابوزه  تبهکاری است که کارآگاه تعقیب کننده اش را هیپنوتیزم می کند و در نهایت هم پس از دستگیری متوجه می شوند که او یک دیوانه روانی است.

3_نیبلونگن (1923): این فیلم شامل دو بخش است، بخش اول با نام «مرگ زیگفرید» و بخش دوم، با نام «انتقام کریمهیلد»: (پهلوان می شود و «کریمهیلد» با «آتیلا» ازدواج می کند و انتقام مرگ زیگفرید را از مسببین می گیرد.)

در پی اعتراض ناسیونالیست های تندروی آلمانی در دوره ی نازی ها بخش دوم این فیلم به نمایش درنیامد.

5_متروپلیس (1926): درباره ی شهری در سال 2000 که در آن کارگران بدون وقفه و در دهها طبقه زیرزمین کار می کنند و ارباب بالای سر همه آنها، در طبقات بالاتر از سطح زمین، زندگی می کند. دختری به نام «ماریا» مردم را به شورش علیه قدرت حاکم وا می دارد. ارباب یک آدم مصنوعی به شکل ماریا خلق می کند تا جلوی شورش را بگیرد، عشق پسر ارباب به ماریا مانع انهدام شهر و از بین رفتن مردم آن می شود. (این فیلم تا آن زمان گران ترین پروژه ی کمپانی آلمانی «اوفا» با صرف هزینه ای بالغ بر 2 میلیون مارک بود.)

6_ ام (1931): (پلیس و تبهکاران به دنبال آدمکشی روانی هستند که فقط دختربچه های خردسال را می کشد. تبهکاران به طور اتفاقی او را شناسایی و دستگیر می کنند اما پلیس سر رسیده و قاتل را از دست آنان نجات می دهد.)

 

رابرت وینه در عرصه سینما:

«مطب دکتر کالیگاری» شناخته شده ترین فیلم سینمای اکسپرسیونیسم، مهم ترین فیلم این کارگردان است که به طور مشخص اوضاع و احوال آلمان پس از جنگ را به نمایش می گذارد. به گونه ای که می توان گفت «کالیگاری» تبلور زورمندی مثل «هیتلر» است و «سزار» نیز توده های مردم اند که کور کورانه به زورمند خدمت می کنند. این فیلم به تعبیری اولین فیلم هنری دنیاست و نخستین فیلم که به بازسازی واقعیت نپرداخت. به همین خاطر شاید مدیون رویکرد «ژرژر مه لیس» به سینما باشد. به جهت این که واقعیت را دستکاری می کند و با کج و معوج کردن تمام ابعاد، نورها و در نهایت بازی بازیگران، کابوسی از واقعیتی دگرگونه میسازد.

مطب دکتر کالیگاری 1919: کالیگاری، در یک شهر کوچک آلمان نمایشی به راه می اندازد و در نمایش او جوانی به نام «سزار» پیشگویی می کند. در شبی که 2 دانشجو و یک دختر (آلن، جین، فرانسیس) به نمایش آمده اند با پیشگویی «سزار» که می گوید «آلن» به زودی خواهد مرد. در همان شب آلن کشته می شود فرانسیس (دوست آلن) نسبت به «سزار» مشکوک می شود و در تعقیب و گریزی «پیشگو» می میرد. با پیگیری ماجرا روشن می شود که «سزار» دیوانه ای فراری از یک تیمارستان بوده و «کالیگاری» روانپزشکی از همان تیمارستان است که از قدرت خود سوءاستفاده کرده و بیمارش را وادار به آدمکشی نموده است. اما این پایان داستان نیست چون مشخص می شود تمام فیلم از زبان فرانسیس که دیوانه ای در یک تیمارستان است تعریف می شده و «سزار» و «جین» ساکنان دیگر تیمارستان هستند و دکتر کالیگاری نیز رئیس آن تیمارستان است.

 

کئورک ویلهلم پابست در عرصه سینما (1967_1885)

ویژگی اصلی فیلم های او صلح طلبی و عدالت اجتماعی است که در زنجیره ای از فیلم های سحرانگیز به چشم می خورد. نخستین فیلم پابست با نام «گنج» (1923) او را به عنوان یکی از پیروان سینمای اکسپرسیونیسم آلمان می شناساند؛ ولی خیلی زود راه خود را کج کرده و با فیلم «خیابان غم زده» (1925) پا به عرصه ی «رئالیسم نوین» می گذارد و بر خلاف تولیدات عمده ی سینمایی آلمان، چهره ای فاسد و منحط را از کشورش به نمایش می گذارد. فیلم های بعدی او «رازهای یک روح» (1926) و «عشق ژان نی» (1927) جدایی کامل او از اکسپرسیونیسم را به نمایش می گذارد. به هرحال پرداختن به مسائل اجتماعی و روان شناختی و زوال و فساد جامعه همچنان موضوع های اصلی فیلم های او را تشکیل می دادند.

فیلم های دیگر او: بحران، جعبه ی پاندورا (1929)، دفتر خاطرات دختر گمشده (1929)، جهنم سفید در پتیزپالو (1929)، جبهه ی غرب 1918 (1930)، اپرای سه پولی (1931)، رفاقت (1931)، دون کیشوت (1932)، مقلدها (1941)، پاراسلسوس (1942)، محاکمه (1947)

رفاقت: در مرز مشترک آلمان و فرانسه، گروهی معدنچی مشغول کارند. معدن بر اثر انفجار مهیبی تخریب می شود و کارگردان با بسته شدن دهانه ی تونل ها گرفتار می شوند. معدنچیان آلمانی به کمک همکاران فرانسوی خود می شتابند و پس از عملیات نجات مقدمات دولتی سدی آهنین بین کارگران آلمانی و فرانسوی ایجاد می کنند.

 

فریدریش ویلهلم مورنائو در عرصه سینما (1889_1931)

بسیاری از سینما پژوهان، او را یکی از برجسته ترین و درخشان ترین چهره های هنر هفتم می دانند. یکی از صحنه ها که در بسیاری از فیلم های او دیده می شود، صحنه ای است که آدم ها از میان تاریکی (مه یا دود) با حرکت آهسته بیرون آمده و به تدریج روشن و درخشان می شوند.

 

فیلم شناسی (آثار) فریدریش ویلهلم مورنائو

ابلیس، شوریدگی، گوژپشت و رقاصه، سفر به درون شب، نوسفراتوی خون آشام (نام اصلی: نوسفراتو، سمفونی ترس / 1921)، مزرعه ی مشتعل، شبح از خانه رانده شده، حقیر ترین مرد / آخرین خنده (1924)، تارتوف، فاوست (1926)، طلوع (1927)، چهار شیطان، دوازدهمین ساعت/ شب دهشت، تابو (1930_با همکاری رابرت فلاهرتی)

نوسفراتوی خون آشام: منشی یک بنگاه املاک برای فروختن ملی که «کنت اورلاک» مرموز، زنش را به مقصد کارپات ترک می کند. او  در آنجا اسیر کنت می شود ولی موفق به فرار می شود. کنت با چندین تابوت راهی «برمن» می شود اما خدمه ی کشتی می میرند. در مقصد کنت تعدادی موش طاعونی را برای نابودی وارد شهر می کند. منشی که به شهر بازگشته همسرش را آگاه می کند و زن تصمیم می گیرد کنت را تا طلوع خورشید نزد خود نگه دارد. خورشید می دمد و کنت و زن هر دو می میرند.

حقیر ترین/ آخرین خنده: دربان یکی از هتل های مجلل برلن که به لباس خود افتخار می کند به علت کهولت سن به نگهبانی توالت تنزل مقام پیدا می کند و همین امر باعث بهم ریختن زندگی روحی پیرمرد می شود. بنابراین می کوشد موضوع را از نزدیکان و همسایگان خود مخفی نگه دارد ولی بلاخره موضوع کشف شده و همه او را به باد تمسخر می گیرند. تصمیم به خودکشی می گیرد تا این که به واسطه ی یک مشتری پولدار ثروتی باد آورده نصیبش می شود و به عنوان یک مرد پولدار به هتل محل کارش باز می گردد.

فاوست: استاد دانشگاهی به نام «فاوست» برای باز یافتن جوانی و برخورداری از لذت های دنیوی رح خود را به شیطان واگذار می کند و با شخصیت جدید خود «مفسیتو» اروپا را می پیماید و عاشق «مارگریت» می شود و در انتها «فاوست گناهکار» توبه می کند.

فصل آغازین فاوست، یعنی گفتگوی میان شیطان و فرشته درباره ی روح انسانی و شرط بستن آنها راجع به روح «روح فاوست» را تاریخ نویسان سینمایی از لحظه های برجسته و شاهکار هنر سایه روشن در سینما دانسته اند؛ که این سبک «مورنا» بود. از صحنه های درخشان این فیلم بایستی از سکانس سفر در آلمان نیز نام برد و این که این فیلم برکارگردان هایی چون آیزنشتاین (در فیلم ایوان مخوف)، درایر (ددر فیلم روز خشم) و برگمن (در فیلم مهر هفتم) تاثیر فوق العاده ای گذاشته است.

از دیگر فیلم های مهم مکتب اکسپرسیونیسم، فیلم «گولم» (1915) ساخته ی مشترک «پل وگنر» و «هنریک گالین» است و ماجرای آن در مورد کارگران ساختمانی است که موجودی سفالین را که متعلق به سده های میانه است از زیر خاک بیرون آورده و یک فروشنده ی اشیای عتیقه با خواندن اورادی بر آن به او حیات می دهد و این موجود نسبت به دختر سرور خود گرایشی غیر مجاز پیدا می کند و سرانجام دستخوش جنون می شود.

 

 سینمای فرانسه (دهه 20) امپرسیونیسم و آوانگاردیسم

در حوالی سال 1918 نسل جدیدی از فیلم سازان، در سینمای فرانسه پدیدار شدند که به مبارزه علیه سینمای رایج فرانسه پرداختند.

سردمداران آن، لویی دلوک، ژرمن دولاک، مارسل لربیه، ژان اپستاین و آبل گانس بودند. اینان متفقا علیه سینمای فیلم برداری شده از تئاتر که سنت رایج سینمای فرانسه بود موضع گرفته و به جای آن نوعی مبانی زیباشناسی تصویری از هنر سینما را طرح کردند. شیفتگی نسبت به زیبایی بصری و علاقه به کندوکاو روانشناختی، بی علاقگی به شیوه بیان داستانی و دفاع از سینمای موسوم به «سینمای ناب» از دیگر نقطه نظرهای آنان بود.

علاقه ی امپرسیونیست ها به دنیای ذهنی شخصیت ها، کارکرد تکنیک های سینمایی و استفاده ی کارکردی از دوربین را در کارهای ایشان پررنگ می کند. هرچند که در کشورهای دیگر نیز از این تمهیدها (سوپر ایمپوز، فلاش بک، نمای نقطه نظر، استفاده از فیلتر های مختلف و …) برای نشان دادن افکار و احساس آدم ها بهره می گرفتند، اما امپرسیونیست ها در این جهت خیلی جلوتر رفتند. عملا هرگونه دستکاری در تصویر به کمک دوربین فیلم برداری می توانست به شیوه ای ذهنی به کار رود.

در فیلم های امپرسیونیستی همچنین از حرکت های دوربینی که حالت های ذهنی اشخاص را القا می کنند و تدوین سریع نیز استفاده می شود. به همین دلیل میزانسن در درجه ی اهمیت پایین تری قرار می گیرد و شاید مهم ترین نکته ای که باید ذکر کرد آن است که «اشیا را چنان نورپردازی کنند که فوتوژنی آنها حتی الامکان افزایش یابد.»

 

آبل گانس در عرصه سینما (1889)

جزو برجسته ترین کارگردانان سینمای صامت فرانسه است. او را اغلب به خاطر تلاش های اولیه اش در زمینه سینما، همتای «گریفیث» می دانند. فیلم های حماسی او متاثر از سبک امپرسیونیسم فرانسه بودند. اولین فیلم او «نجات هلند» (1911) است ولی با فیلم «جنون دکتر توب 1914» سر و صدایی به راه می اندازد. این فیلم، کمدی برجسته ای بود که در آن شخصیت اصلی فیلم تحت تاثیر داروهای وهم آور قرار دارد و «آبل گانس» برای بالا بردن کیفیت هجوگونه و ذهنی فیلم از تمهیدها تجربی دوربین یعنی اعوجاج لنز و آینه بهره برد. فیلم «چرخ» (1922) استفاده ی نوآورانه از مونتاژ سریع را نشان می دهد. فیلم عظیم و ضد جنگ «من متهم می کنم» (1919) حاوی بسیاری از تمهیدات سینمایی مانند حرکت سریع، برهم نمایی (superimpose) و زوایای غیرعادی دوربین بود و همین فیلم باعث شد به «گانس» لقب گریفیث اروپا را بدهند.

ولی برجسته ترین فیلم «گانس»، «ناپلئون» (1927) است. ساخت این فیلم چهار ساعت و 35 دقیقه ای پنج سال طول کشید و چهار سکانس فیلم که شبیه یکدیگرند، بر روی سه پرده ی مجزا که اطراف تماشاگران را احاطه کرده بودند، به نمایش درآمدند که این تمهید سه پرده ای بودن فیلم به نام «پلی ویژن» برای اولین بار بود که اجرا می شد. همین طور «گانس» در 1934، دوباره بازیگران فیلم «ناپلئون» را برای صداگذاری نسخه ی فیلم برداری شده با دیالوگ فراخواند و دو سال بعد و پس از تدوین دوباره فیلم مجددا نمایش داده شد و اولین فیلم آن زمان بود که با صدای استریوفونیک به نمایش درمی آمد.

 

ژان اپستاین در عرصه سینما

تئوریسین و از پیشگامان آوانگاردهای سینمای فرانسه بود و مهم ترین فیلمش «زوال خاندان آشر» (1928) می باشد. ماجرای فیلم درباره ی بزرگ خاندان آشر است که با ادامه ی نقاشی از چهره ی همسرش، او را بیش از پیش به مرگ نزدیک می کند، ما شوهر راضی به نیمه رها کردن نقاشی نیست و در نهایت نیز زن با اتمام نقاشی می میرد.

 

لویی دلوک در عرصه سینما (1924_1890)

فیلم های او چیزی جز مالیخولیای سرنوشتی به بیراهه رفته نبود. در فیلم «تب» (1921) که از فیلم های معروف «دلوک» است، در سراسر فیلم دختری آرزوی رسیدن به گلی را دارد که از دور می بیندش؛ اما در آخر معلوم می شود این گل، مصنوعی است. از دیگر فیلم های مهم او «جشن اسپانیایی» و «خانم هیچستان» (1922) است.

 

مارسل لربیه در عرصه سینما (1890)

مهم ترین و بارزترین اثر او فیلم «الدورادو» (1922) است که یک داستان عشقی سوزناک است. آثار او مشخصا نشانگر معمولی بودن محتوا و ظریف بودن بیش از حد زبان سینمایی است. فیلم های دیگر او «دون ژوان» (1922)، «فاوست» (1922)، «وحشی» (1923)، «پول» (1928) نوشته ی امیل زولا، «شب رویایی» (1942)

پول: داستان رقابت همیشگی دو بازرگان ثروتمند که بی رحمانه هر کس و هر چیز سرراهشان را نابود می کنند حتی اگر ایشان دوستان و بستگان آنها بودند.

 

ژرمن دولاک در عرصه سینمای امپرسیونیست

«مادام بوده عاشق پیشه» (1922) بهترین فیلم اوست و ماجرای «مادام بوده» عاشق پیشه و خندان را بازگو می کند که ازدواجش با یک بازرگان سرد و بی روح او را دچار رویای مرگ می کند. در این فیلم دوربین امپرسیونیستی «دولاک» با تدوینی خلاقه تصاویر بدیعی را به وجود آورده است. فیلم مهم دیگر او صدف و مرد روحانی (1928) می باشد.

صدف و مرد روحانی: مردی روحانی که به مجرد ماندن متعهد است، دل زنی زیبا و احساساتی می بندد و کشش جنسی او را عذاب می دهد.

ویژگی اصلی فیلم های دهه ی 20 فرانسه (امپرسیونیست ها و آوانگاردها) تاثیرپذیری از نقاشی امپرسیونیستی با تصاویری شاعرانه و محزون و خط کم رنگ داستانی است.

 

کارل تئودور درایر – سینمایی دینی (1968_1889)

دهه ی 20 مه تنها دهه ی «گریفیث» و آثار ارزشمند اوست و نه تنها دهه ی درخشان اکسپرسیونیسم آلمان و امپرسیونیسم و آوانگاردیسم فرانسه، بلکه دهه ی یک فیلم ساز بزرگ دانمارکی است؛ «کارل تئودور درایر» زاهد اسکاندیناویایی سختگیری که در فیلم هایش به بررسی روانشناسانه گناه و آزمون دشوار اثبات بی گناهی قهرمانانش می پردازد، فیلم های او ظاهری ساده ولی مملو از عواطف انسانی دارد و همچون یک قطعه ی موسیقی متشکل از آوای سازهای عاطفه و احساس و مصیبت های انسانی است. برجسته ترین کار درایر «مصائب ژاندارک» است، با دقت فراوان براساس آزمون و نمایش پیروزمندانه ی نکته ای ساخته ساخته شده:« نمای درشت یک وسیله نیست، بلکه هدف و نتیجه است» این فیلم در تاریخ سینما بخاطر استفاده بسیار از نمای نزدیک به فیلم کلوؤآپ مشهور شده است.

 

فیلم شناسی (آثار) کارل تئودور درایر

1_برگ هایی از دفتر شیطان (1919) : این فیلم چهار اپیزودی (1_در فلسطین 2_تفتیش عقاید 3_انقلاب فرانسه 4_گل سرخ فنلاند)

به نقد انقلاب های فرانسه و روسیه می پردازد.

2_مصائب ژندارک (1928): مشهور ترین اثر درایر با بازی «ماریا فالکونتی» در نقش ژاندارک. این فیلم به محاکمه ی ژندارک و سوزاندن او می پردازد. (فیلم کلوز آپ)

3_خون آشام (1932) : در شب ورود دیویدبه یک مهمانخانه، پیرمردی بسته ای به او می دهد تا در صورت مرگش آن را باز کند. دیوید در تعقیب شکاربانی به قصری می رسد که به پیرمرد تعلق دارد. پیرمرد تیر می خورد و می میرد. دیوید بسته را باز می کند و کتابی در مورد خون آشامان در آن می بیند. دیوید با کشتن پیرزنی مرموز دختر پیرمرد را از طلسم آزاد می کند.

4_روز خشم (1943) : در یکی از روستاهای دانمارک زنی به جادوگری متهم می شود و کشیش پیر روستا مسئول قضاوت می شود. زن را می سوزانند و او هنگام مرگ کشیش را نفرین می کند.

5_کلام (اردت) (1954) : پیرمردی خودرای که همسرش مرده است سه پسر دارد. همسر یکی از پسرها هنگام زایمان می میرد و در روز تدفین پسر دیگر به علت تفکر زیاد در باب مقالات مذهبی-فلسفی، تعادل روانی متعارفی ندارد، به یاری کلام مقدس او را زنده می کند.

6_گروترود (1964) : ماجرای زن چهل ساله ای که از ازدواج و شوهر خود ناخشنود است.

 

سینمای شوروی

اولین نمایش فیلم شوروی توسط برادران لومیر در سال 1896 اتفاق افتاد؛ زمانی که آنها دستگاه سینماتوگراف را با خود به آنجا بردند.

بعد از آن یک انگلیسی به نام «رابرت. و. پل» و نمایندگان شرکت ادیسون به نمایش فیلم در روسیه پرداختند. بعدها «دارنکوف» در سال 1907 یک استودیوی کوچک سینماتوگراف تاسیس کرد و سال بعد فیلم «ایوان مخوف» اثر «گونچاروف» و «پتر کبیر» (1910)، اثر «کامی هانسن» تحت تاثیر فیلم های پر زرق و برق و مجلل ایتالیایی ساخته شدند و سینمای شوروی آرام آرام پا گرفت و مقاله (1914) «مایاکوفسکی» در باب فیلم به آن رونق داد. تکامل سینمای شوروی در سال های 1920 که امروزه این دوره را با عنوان سینمای کلاسیک شوروی می شناسیم چکیده ی تجربه های زیباشناسی هنر روسیه پیش از انقلاب اکتبر 1917 بود. بین سال های 1923 و 1930 تعدادی از فیلم های شوروی اساسا از سبک سینمایی ویژه ای برخوردار بودند که امروزه آن را با عنوان «سبک مونتاژ» می شناسیم. مشهورترین هواداران این سبک که جزو برجسته ترین شخصیت های سینمایی این دوره ی سینمای شوروی نیز هستند عبارت اند از:

 ژیگا ورتوف (1954_1896) و نظریه سینما حقیقت

وی بعد از انقلاب اکتبر به سوی سینما کشیده شد و کار خود را با مونتاژ فیلم های خبری جنگی شروع کرد. ورتوف با جمع آوری و چاپ فیلم ها، یک فیلم 3 ساعته به نام «سال تولد انقلاب اکتبر» (1918) ساخت که این نخستین فیلم کامل اتحتد شوروی بود؛ و پس از آن نظریه ی «سینما-چشم» را ارائه داد. «ورتوف» نیز مانند خیلی از هنرمندان پیشرو، می خواست برخلاف دیگر هنرها که زیر اقتدار اصول کهنه و قدیمی به سر می بردند، سینما را به صورت وسیله ای برای بازنمایی واقعیت محض و خالص درآورد. به همین خاطر به مخالفت با درام های روان شناسانه و اجراهای تئاتری و سینمای داستان سرا پرداخت. «سینما- چشم» در حقیقت «دیدن و نشان دادن جهان از زاویه ی انقلاب جهانی سوسیالیستی است.» ورتوف معتقد است؛ چشم مکانیکی دوربین، کامل کننده چشم آدمی برای دیدن جهان است؛ و برای همین به جای موضوعات تخیلی و ترفندهای دراماتیک، در تلاش برای ضبط اشیاء مردم و جریان واقعی روی نوار فیلم بود. ورتوف پس از چندی نظریه ی «سینما-حقیقت» را مطرح می کند. «این روش، زندگی را آنچنان که هست مشاهده و ضبط می کند. زندگی در این گونه فیلم های خبری، ضمن عبور از عدسی دوربین، اثری دقیق و تقلیدناپذیر از خود برجای می گذارد. با استفاده از این شیوه، زندگی به درون عدسی دوربین نفوذ می کند.

موضوع هایی که با این شیوه روی نوار فیلم ضبط می شوند، دستیابی به عالی ترین هدف سینما را ممکن می سازد (ضبط واقعیت).»

چکیده ی نظریه ی «سینما-چشم» ورتوف: فیلم ساز باید تصویری بیندیشد، نه ادبی. او باید بتواند اندیشه هایش را با دستمایه ها و ابزارهای تکنیکی فیلم عملا منطبق و هماهنگ کند. چشم انسان ناقص است و توانایی دیدن و درک همه چیز و همه ی پدیده ها را ندارد.

مردی با دوربین فیلم برداری (1929) معروف ترین فیلم روتوف است. این فیلم نمایش زنده و سند اعجاب انگیزی است و از شیوه ی انطباق دوربین با چشم. در این فیلم، مراحل گوناگون تهیه ی یک فیلم از لحظه ی فیلم برداری در فضاهای گوناگون تا لابراتور، اتاق تدوین و نمایش در سالن، نشان داده می شود. این فیلم یک اثر صد در صد مونتاژی است که از سرهم کردن صدها نمای گوناگون تشکیل یافته و قهرمان اصلی فیلم دوربین است.

مجموعه ی فیلم های «سینما-حقیقت» ورتوف نیز، حالت روزنامه های خبری را داشت که به تدریج مردم را از پیشرفت انقلاب و دستاوردهای آن در سراسر شوروی آگاه می ساخت. این مجموعه در بیست و سه قسمت و از فیلم های خبری که از سال 1922 تا 1925 از سراسر شوروی گرفته بود تهیه گردید.

 

لف کولوشوف در عرصه سینما

نخستین مدرسه ی سینمایی شوروی را در سال 1919 پایه ریزی می کند و با استفاده از فیلم های قدیمی «ایوان ماژوخین» بازیگر روسی، و مونتاز آنها به هم فیلم تازه ای را می سازد تا ثابت کند، آنچه به فیلم معنا می دهد، محتوای نماها نیستف بلکه نحوه ی ترکیب یا به معنای دیگر مونتاژ آنهاست. او معتقد است که تماشاگر چیزی را می بیند که مونتاژ به او القا می کند و آن را «مونتاژ خلاق» نامید؛ و در فیلم «ماجرای عجیب آقای وست در سرزمین بلشویک» (1924) ارائه داد. ولی شاهکار او فیلم «براساس قانون» (1924) است و نخستین فیلم ناطق او «افق» نام دارد.

 

سرگیی میخائیلوویچ آیزنشتاین در عرصه سینما

وی پس از بازبینی و بررسی فیلم های مشهور خارجی و به ویژه آمریکایی، دریافت که تمام موفقیت آنها به بازیگران و ستاره هایشان وابسته است و گفت:«سینمای ما باید به کلی متفاوت با آنها باشد، به جای ستارگان سینما، ما باید قهرمان جمعی-مردم- داشته باشیم که شخصیت هایی نمونه ای را دربرگیرد و به جای طرح داستانی، ترکیبی از انواع تمهیدهای فنی، ترفندهای بصری، تمثیل ها و استعاره ها را به کار ببریم». این ابزار برای نخستین بار در فیلم مهم او «اعتصاب» به کار گرفته شد و موفقیت این فیلم باعث ساخته شدن یک فیلم سفارشی – دولتی از نخستین انقلاب روسیه که در 1905 اتفاق افتاده بود گردید. این فیلم نقطه ی عطفی را در تاریخ سینما ایجاد کرد و سر و صدای بسیاری به راه انداخت. نام این فیلم «رزمناو پوتمکین» بود و نوآوری های «آیزنشتاین» در کادربندی، ایجاد تغییر و ریتم، روش بیان سینمایی و تدوین، به حدی بود که اعتبار فیلم و شهرت  و اهمیت نام سازنده اش، به سرعت جهانی و جاودانه شد. فیلم بعدی او «اکتبر» می باشد که با نام «ده روزی که دنیا را تکان داد» نیز شناخته شده است. این فیلم از شگردهای استعاری، آیزنشتاین آن را سینمای اندیشمندانه می نامید بهره فراوان برده بود. آیزنشتاین با آخرین فیلم صامت خود «کهنه و نو» برای نخستین بار گونه ای «قهرمان فردی» را تجربه کرد. سپس به اروپا و آمریکا سفر کرد و پس از بازگشت یک فیلم ناتمام به نام «زنده باد مکزیک» (1932) را ساخت و شش سال بعد فیلم موفق «الکساندر نوسکی» را به اتمام رساند. این فیلم عظیم و حماسی با بازی بازیگر حرفه ای و مشهور «نیکلای چرکاسف» و موسیقی «سرگیی پروکوفیف» شهرت و اعتبار بین المللی دوباره ای برای آیزنشتاین به ارمغان آورد. نورپردازی سایه روشن اکسپرسیونیستی و به کار گیری میزانسن های جمعی و پیچیده، به مونتاژ دیالکتیکی آیزنشتاین اضافه شده و برای او سبکی ویژه به همراه می آورد که از این فیلم به بعد در تمام آثار او تکرار می شود. حماسه ی تاریخی بعدی او فیلم دو قسمتی «ایوان مخوف» (46_1944) است که سبک آیزنشتاین را در اوج نشان می دهد و در قسمت دوم این فیلم در فصل طولانی «جشن گارد محافظ» برای اولین و آخرین بار موفق می شود فیلم برداری رنگی را تجربه کند. سرانجام، این تئوریسین، نویسنده، نقاش، شاعر، نمایشنامه نویس، منتقد و فیلم ساز پیشگام و پیشروی روس در 1948 و در 58 سالگی در مسکو و بر اثر حمله ی قلبی درگذشت، درحالی که آثار ارزشمند و فناناپذیرش همچنان باقی و جاوید است.

 

فیلم شناسی (آثار) آیزنشتاین

1_اعتصاب (1925)، 2_رزمناو پوتمکین (1925)، 3_اکتبر یا ده روزی که دنیا را تکان داد (1927)، 4_کهنه و نو (1929)، 5_زنده باد مکزیک (1932)، 6_دشت بژین (1937)، 7_الکساندر نوسکی (1938)، 8_ایوان مخوف در دو قسمت (1946_1944)

 

اعتصاب: فیلم بازگوکننده ی وقایعی در دوران تزار در یک کارخانه است. کارگری به غلط به دزدی متهم می شود و در اوج ناامیدی خودکشی می کند. کارگران دیگر که مدت هاست نارضایتی خود را از مدیریت کارخانه در سینه پنهان کرده اند، دست به اعتصاب می زنند. شورش بالا می گیرد، پلیس مداخله می کند و کشتار شدیدی ایجاد می شود.

در این فیلم شخصیت ها بیشتر تیپ هستند (خبرچین، کارگر، مادر، سرمایه دار و …) و زمینه ساز بیان ماجرا به شمار می آیند. مضمون فیلم تقابل و تضاد میان کار و سرمایه است و در ساخت آن «تدوین هوشمندانه» نقش اساسی دارد. مثلا با کنار هم قرار گرفتن نماهای مختلف سعی می شد معانی انتزاعی خاصی در ذهن بیننده شکل گیرد. (ترکیب صحنه کشتار مردم، با سلاخی یک گاو، قاعدتا باید «مفهوم عدالت» را به ذهن متبادر کند.)

 

رزمناو پوتمکین: این فیلم بازسازی رویدادهایی است که در رزمناو پوتمکین و بندر اودسا دز طی روزهای انقلاب ناکام 1905 رخ داد.

فیلم، پنج بخش دارد: 1_ملوانان از خوردن گوشت کرم زده امتناع می کنند.

2_دستور اعدام چند تن از ملوانان صادر می شود، ولی ملوانان دیگر از سلیک خودداری می کنند، شورش شروع می شود، ملوانان افسران را از بالای عرشه به دریا پرتاب می کنند و یکی از ملوانان کشته می شود.

3_شهروندان اودسا دور جنازه ی او گرد می آیند و خشم مردم اوج می گیرد.

4_مردم برای ملوانان غذا می فرستند، ارتش مردم را پای پلکان اودسا قتل عام می کند، با شلیک گلوله های توپ از سوی کشتی، کشتار مردم قطع می شود.

5_چند ناو به سوی پوتمکین روانه می شوند. ملوانان کشتی آنان را «برادر» خود خطاب می کنند و اجازه می یابند آزادانه از اودسا دور شوند.

سکانس قتل عام پلکان اودسا، یکی از بهترین و مشهور ترین سکانس های تاریخ سینما و فن مونتاژ است و با کنار هم پیده شدن هنرمندانه ی نماها، زمان سینمایی یا روانی سه برابر زمان واقعی شده است. از ویژگی های دیگر فیلم عدم حضور یک قهرمان خاص، میان نوشته هایی که با ترکیب و تاکید بعضی کلمات ضرباهنگ تندتری می یابند و حضور لحظه های عاطفی و احساسی در جای جای فیلم است.

اکتبر یا ده روزی که دنیا را تکان داد: این فیلم در واقع یک مستند بسیار خاص است که بیشتر به یک شعر حماسی یا یک پوستر تبلیفاتی سیاسی می ماند. این فیلم سرشار از استعاره ها، تاکیدها، تاثیرات فوتوریستی و تعبیرهای هجو آمیز است. سکانس «شورش در اطراف قصر زمستانی» یکی دیگر از سکانس های درخشان ساخته ی آیزنشتاین است.

الکساندر نوسکی: وحدتی کم نظیر میان موسیقی و تصویر. در سده ی سیزدهم میلادی سربازان آلمانی به اراضی روسیه حمله بردند و پسکوف را تصرف کردند. ساکنان شهر «نووگراد» که خود را در خطر می دیدند به شاهزاده «نوسکی» مراجعه کردند و او ارتشی از دهقانان و شهروندان تشکیل داده و در مقابل دشمن ایستاده و بر آنان چیره می شود.

اثری قوی، زیبا، پیچیده در قالبی حماسی – تاریخی که چهره های شاخص آن مردم واقعی نیستند، بلکه نهادها هستند و جنگ نیز نبرد میان سربازان نیست بلکه برخورد میان اندیشه ها و ایدئولوژی هاست. فیلم گفتگوی زیادی ندارد، کاملا نمادگرایانه است، ضرباهنگ کندی دارد، به ترکیب بندی تصویر متکی است، پایه های سبک آن بر تضاد بنا شده، سیاه نماد روسیه و سفید نماد آلمان است، کلاهخود سربازان روسی نوک تیز و کلاهخود سربازان آلمانی گرد و مخوف است و موسیقی کاربرد نمایشی اصیلی دارد. سکانس نبرد روی یخ آن جزو شاهکارهای تاریخ سینماست.

ایوان مخوف (دو قسمت): فیلم زندگی «ایوان مخوف» حاکم و بنیانگذار روسیه در سده های شانزدهم میلادی است که در هفده سالگی به عنوان اولین تزار روسیه تاجگداری می کند. شروع فیلم در سال 1547 است که ایوان تاجگذاری کرده است و می خواهد با تمام قوا جلوی تهام دشمنان خارجی را بگیرد. اما بعد از بازگشت پیروزمندانه از جنگ علیه تاتارها، سخت بیمار می شود. پس از بهبودی تبعیدی خود خواسته را در پیش می گیرد، تا این که افراد وفادارش از او می خواهند تا به دربار بازگردد. در این فیلم برخلاف الکساندر نوسکی، به انگیزه های روانی شخصیت ها اهمیت داده می شود و از تزار چهره ای متفکر و ارزنده، ارائه می دهد.

 

ویژگی های سبکی آیزنشتاین

1_عدم استفاده از قهرمان منفرد.

2_تکرار معنادار بعضی نماها.

3_عنصر «ابهام» به عنوان یکی از وجوه ساختاری.

4_اغراق نمایشی در شیوه پرداخت میزانسن و کمپوزسیون های بصری.

5_کات از یک نما به نمای دیگر وقتی صورت می گیرد که تنش های نما به حد نهایی انبساط رسیده باشد.

6_تدوین تولید تصادم های سخت می کند نه همبستگی های نرم.

7_تعارض دو نما (تز و آنتی تز) تولید یک ایده ی کاملا نوین می کند (سنتز) الف x ب = ج

8_صحنه ی اصلی فیلم درحال جریان به یک باره به نمایی استعاری یا تمثیلی قطع می شود که بخشی از فضای داستان نیست و به زمان و مکان مرسوم روایت آن تعلق ندارد.

 

وسوالد پودوفکین در عرصه سینما

در «مدرسه ی دولتی فیلم مسکو» اسم نوشت و زیر نظر «لف کواوشوف» فن بازیگری و فیلم سازی را آموخت. نخستین فیلمش «تب شطرنج» (1925) تجربه ای است از فن پیوند فیلم با استفاده از نماهای مستندی که از قهرمان شطرنج شوروی برداشته شده بود و در زمان های معینی به یک سلسله نماهای توصیفی پیوند می شد تا یک فیلم کوتاه کمیک به وجود آید.

دومین فیلم او «طرز کار مغز» (1926) سندی عینی از کار تجربی زیست شناس و روان شناس معروف روسی «ایوان پاولف» است. اما شاهکار پودوفکین فیلم «مادر» (1925) است که براساس رویدادهای انقلاب 1905 طرح ریزی شده است و ماجرای یک قیام کارگری سرکوب شده را تصویر می کند.

 

فیلمنامه ی این فیلم که از داستان «مادر» نوشته ی نویسنده ی بزرگ «ماکسیم گورکی» اقتباس شده تاثیر شگرفی در تماشاگر به جای می گذارد. این فیلم به خاطر نیروی عاطفی سهمگین داستان، پرداخت استادانه تصاویر و مونتاژ تکان دهنده ی خود به شهرت و محبوبیت عالمگیری رسید و نام پودوفکین را پر آوازه کرد. فیلم بعدی او «سرانجام سن پترزبورگ» (1927) است که درباره ی درماندگی و زندگی فلاکت بار و به حقارت کشیده شده ی کارگران روسی پیش از انقلاب است.

آخرین فیلم صامت او «نواده ی چنگیز خان» یا «طوفان برفراز آسیا» (1928) به میزان شهرت و محبوبیت او افزود. اما فیلم های ناطق او چندان موفق نبودند. «یک مساله ی ساده» (1932) و «فراری» (1933).

 

ویژگی های سبکی پودوفکین

1_برخلاف آیزنشتاین علاقه زیادی به استفاده از بازیگران سرشناس و معروف داشت.

2_مونتاژ خود را «مونتاژ ساختاری» نامید. در این مونتاژ تصاویر از نظر عاطفی و توصیفی به حمایت یکدیگر می آیند و به فهم موضوع کلی یک مجموعه تصویری، یاری می رسانند. به عبارتی نماهای یک فیلم در ساختن کل فیلم همان نسبتی را دارند که سنگ ها و آجرهای یک عمارت می توانند در کل یک ساختمان نسبت به هم داشته باشند.

3_فرمول مونتاژي پودوفکین برخلاف آیزنشتاین است. الف x ب = الف ب

4_برای یک نمای واحد ارزش کمی قائل می شد، زیرا «مفهوم» از پیوند نماها پدید می آید نه در یک نمای کوتاه.

5_با سرهم شدن یک سلسله نما مفاهیم جدیدی به وجود می آید.

6_فیلم ساز باید جوهر واقعیت را ضبط کند، نه صرفا ظاهر واقعیت را.

 

الکساندر دواژنکو در عرصه سینما (هومرِ سینما، شاعر حماسه سرا)

دهقتن زاده ای که در یک روستای اوکراینی چشم به جهان گشود و نخستین فیلم بلند خود را با نام «چمدان دیپلوماتیک» در 1927 کارگردانی کرد که مضمونی سیاسی – جنگی داشت. ولی استعداد و نیروی آفرینش هنری او در فیلم بعدی اش «زونیگورا» (1927) آشکار شد. یک فیلم پیچیده تجربی که زمینه افسانه ای – تاریخی با مضمونی انقلابی داشت. در فیلم بعدی اش «زراد خانه» (1929) مستقیما به یک مضمون سیاسی گسترده پرداخت، یعنی مبارزه ی طبقه ی کارگر اوکراین هنگام جنگ های داخلی و پس از آن شاهکار خود «زمین» را می سازد که مبارزه ی دهقانان علیه «کولاک ها» را با حساسیت شاعرانه ای به تصویر می کشد و با همین فیلم بود که به عنوان نماینده هنر اوکراین شناخته شئ و «هومر سینما» لقب گرفت. نخستین فیلم ناطق «داوژنکو» «ایوان» (1932) نام دارد و در کارنامه ی این فیلم ساز بزرگ، یک شعر سیاسی دیگر به شمار می آید. این فیلم درباره طرح بهره برداری نیروی برق از سد عظیمی است که بر روی رودخانه «دنیپر» ساخته شده است.

در سال 1935، فیلم «آیروگراد» را برای استودیو «مسفیلم» ساخت که درباره ی یک شهر خیالی است که به پیشرفته ترین وسایل فنی . تکنولوژیک مجهز است. چهارسال بعد فیلم «شورز» (1939) را ساخت که داستان قهرمانی های «نیکلای شورز» فرمانده ی محبوب گارد مردمی در زمان انقلاب است. بعد از آن چند فیلم مستند ساخت که معروف ترین آنها «پیروزی در ساحل» (1940) است. نخستین فیلم رنگی داوژنکو، «میچورین» نام دارد که درباره ی گیاه شناس روسی میچورین است.

داوژنکو که عاشق زیبایی های طبیعت و زمین بود، می توانست همزمان، شکوه حماسی و دل انگیز شاعرانه چشم اندازها را تصویر کند و اغلب، ساده ترین و عادی ترین پدیده ها در قلمرو هنر او اهمیت ویژه ای کسب می کنند. «مارسل مارتین» گفته است: «هر که، نمای نزدیک سیب ها را در فیلم زمین مشاهده نکرده است، هرگز یک سیب حقیقی ندیده است»

 

فیلم شناسی (آثار) داوژنکو

1_زونیگورا (1928) : از زمان های دور گنجی در دل خاک پنهان است. تلاش پیرمردی که سال هاست در پی این گنج است به جایی نمی رسد و چند داستان مختلف، ماجرای این گنج را دنبال می کند. 1_واقعه ای که پیرمرد حکایت می کند. 2_شکست سوارکاران و ناکامی آنها در کاوش زمین 3_کشیش سیاهپوش که مردم را از راه یک دخمه به سوی گنج می برد و در تاریکی سر به نیست می کند و سرانجام قطار انقلاب که در دشت پیش می رود.

2_ زراد خانه (1929) :این فیلم پایه ی یکی از شاخه های سینما که امروزه به نام سینمای سیاسی مشهور است و تکامل زیادی یافته به شمار می آید. زراد خانه به بازگویی داستان مربوط به جنگ جهانی اول و انقلاب پرولتاریایی می پردازد. در این فیلم صامت، یک میان نویس با مضمون زیر می آید: «آه، مادر سه پسر داشت. اما حالا دیگر فرزندی ندارد»

لحن این عبارت و احساس برخاسته از آن بسیار به ترانه ها و سرودهای حماسی اوکراین نزدیک است.

3_زمین (1930) : فیلم با تصویر آخرین لحظات زندگی پیرمردی مو سپید آغاز می شود. پیرمرد سیبی می خورد و می میرد. اطراف او را باغ و زمین حاصلخیز، شکوفه ها، میوه ها و سیب ها گرفته است. جوانان روستا می خواهند نخستین تراکتور را برای مزرعه ی اشتراکی خود به ده بیاورند. راننده ی تراکتور کشته می شود و قاتل در پایان فیلم از وحشت جنایت هولناک خود و انتقام مردم در دشت می دود و خود را میان علف ها پنهان می کند.

 

ویژگی های سبکی داوژنکو

1_برجسته ترین ویژگی زبان تصویری او، ایجاز و قدرت فوق العاده روی گزینش رویداد های فیلم است. در آثار او رویدادها به صورت حلقه های زنجیر و به شیوه ای فیلسوفانه به هم پیوند خورده اند، تصاویر از یکدیگر جدایی ناپریرند و از حداکثر فشردگی و ایجاز سود جسته اند.

2_در فیلم «زراد خانه» صحنه ای است که زن دهقانی فقیر و تنگدست، در خاک شخم  خورده بدر می پاشد. داوژنکو در یادداشتی پیرامون این صحنه در حاشیه ی فیلمنامه ی زراد خانه، می نویسد: «این تصویر، تجسم یک آواز است.» زن روستایی بر پهنه ی دشت به یک آواز بصری می ماند. عبارت «آواز بصری» دقیقا بیانگر یکی از مهم ترین جنبه های سبک سینمایی داوژنکو است.

3_تاکید بر اخلاق انسانی و متعالی قهرمانان فیلم هایش.

4_ترکیب همزمان شکوه حماسی قهرمانان و دل انگیزی شاعرانه چشم اندازهای طبیعت.

5_استفاده از نماهای طولانی آهنگین و پر تنش.

 

سینمای ناطق

در پایان دهه ی پس از 1920، صنعت سینما دچار اضطراب عمیقی بود؛ فروش بلیط پایین آمده بود. رادیو و اتومبیل برای سینما رقیبان تازه و نیرومندی شده بودند. درآمد خانواده های متوسط در دوران رونق اقتصادی بالا رفته بود، به طوری که اکنون خانواده ها می توانستند به تفریحات گران تر از سینما بپردازند. از طرف دیگر برخی از مطمئن ترین و گران قیمت ترین بازیگران هالیوود، رفته رفته جاذبه فروش خود را از دست می دادند. حتی در سال 1926 یکی از شرکت های مهم، یعنی «برادران وارنر» خود را در آستانه ورشکستگی دید. این شرکت از سرناچاری باقی مانده ی سرمایه خود را بر سر اختراع جسورانه ی تازه ای نهاد که «ویتافون» نام داشت. در «اوت 1926» این شرکت چند فیلم کوتاه ناطق و دارای ساز و اواز، و یک فیلم کامل موسیقی دار به نام «دون ژوان» به نمایش گذاشت و در «اکتبر 1927» نخستین فیلم ناطق در برادوی به نمایش گذاشته شد. در این فیلم که «خواننده ی جاز» نام داشت، با بازی «ال جانسون» و کارگردانی «آلن کراسلند» ساخته شد. استقبال فوری مردم از این فیلم، پایان دوره ی صامت را اعلام کرد. شرکت وارنر پس از «خواننده جاز» که اساسا یک فیلم صامت بود که موسیقی به آن اضافه شده بود و چند فصل گفتگو و آواز خواندن داشت، یک فیلم کم خرج به نام «چراغ های نیویورک» ساخت که نخستین فیلم کامل «تمام ناطق» بود (در ژوئیه 1928). فیلم «چراغ های نیویورک» یا «روشنایی های نیویورک» اولین نمونه ی ژانر گانگستری نیز هست.

پس از گسترش سینمای ناطق عده ای مرگ سینمای صامت را اعلام کردند، اما کسانی هم بودند مثل «رنه کلر» و «آیزنشتاین» که معتقد بودند «صدا سینما را جذب نمی کند، بلکه این سینماست که صدا را جذب می کند.» ارنست لوبیچ فیلم ساز برجسته  ی آلمانی که در هالیوود فیلم می ساخت، با ساختن فیلم «رژه ی عشق» به دوربین تحرک داد و برای اولین بار از دوبله به عنوان یک راه حل هنری کمک گرفت و فیلم درخشان کینگ ویدور به نام «هاله لویا» (1929)، تجربه ای درخشان از فن صدا بود. اهمیت این فیلم ها استفاده ی هنری از صدا و مچ کردن آن با تصویر است.

 

بازگشت به لیست

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.